«جادوگران طلسم شده» پارت 1

هزاران سال نوری دورتر از کره زمین سیاره ای به نام سیازا وجود داشت که در ان موجوداتی مانند الف و گابلین و جادوگر و روح خوار زندگی میکردند

 

انها همه در کنار یکدیگر به سر میبردند تا اینکه جادوگران به کشف یک دروازه رسیدند

 

این دروازه بارها مسافری از درون خود عبور داده و هیچکدام از میهمانان دروازه به سیازا باز نگشتند

 

با اعتراض دیگران جادوگرها دروازه را بسته و ورد بازگشایی ان را در محفظه ای جادویی نگهداری کردند

 

*************

 

#اولویا

 

با سر و صدای دخترها از خواب بیدار شدم

 

اولویا: دیروز بهتون گفتم وقتی خوابم ساکت باشید

 

مگی: بحث دخترونه بود مگه میشه اینجور موقع ها ساکت بود

 

اولویا: باز کی عاشق کی شده؟ 

 

اَم: امبر از مارک خوشش اومده

 

پوکرفیس به امبر نگاه کردم که گفت: فکر کنم اونم عاشقمه.... 

 

مگی: خودش گفته؟ 

 

امبر: نه ولی دیروز موقع ناهار بهم یه سیب داد..

 

اولویا: مطمئنی از سر علاقه بوده؟ شاید اشتباهی حواسش نبوده سیب برداشته بعد چون نمیتونسته سیب رو برگردونه داده به یکی که نزدیک باشه و داده به تو

 

ام: واو عجب سناریو هایی میسازی دختر... 

 

اولویا: والا بعید که نیست

 

مگی: پوف بدم نمیگی.... چرا باید همینجوری یهویی با امبر مهربون بشه.. 

 

امبر: یعنی میگین دوسم نداره؟ 

 

اولویا: اره این تویی که دم به دیقه عاشق میشی نه بقیه

 

امبر: شاید حق با توئه.... 

 

ام: حالا واسه اینکه شکست عشقی نخوری بیا یکم عکس کراش دست نیافتنی جذابتو ببین

 

ام گوشی امبر رو برداشت و عکس اولیور رو نشونش داد

 

امبر چشماش داشت برق میزد •-•

 

اولویا: اخه کجای این جذابه 🫤

 

مگی: مگه بدبخت چه گناهی داره اسمش فقط یخورده شبیه توئه همین

 

اولویا: یکمممممم؟ همش بخاطر اینکه اسمش شبیه منه معروفه با اون اسم نکبتش

 

ام: بریم اماده بشیم 20 دقیقه دیگه کلاس داریم

 

#مگی

 

همه رفتن اماده شدن و صبحونه خوردن بعدم از خوابگاه به سمت کلاس ها حرکت کردیم

 

من و ام الف هستیم 

 

امبر روح خوار و اولویا یه جادوگره

 

هرکدوم به کلاس نژاد خودمون میریم

 

ما تو کلاس های اول با کنترل قدرتمون کنار اومدیمو الان توی کالج داریم درس های عادی رو یاد میگیریم

 

ازاونجا که من و ام تو یه کلاسیم باهم صمیمی تریم

 

ام معمولا خونسرده و زیاد خودشو قاطی مسائل دیگران نمیکنه

 

اولویا هم خیلی زودجوشه و با اولیور تو یه کلاسه 

 

امبر هم که دیگه فکر کنم فهمیده باشید

 

یه دختر احساسی که به قول اولویا دم به دیقه عاشق میشه

 

رسیدیم به کلاس ها

 

از هم خداحافظی کردیم و رفتیم تو

 

#اولیور

 

تو کلاس نشسته بودم و داشتم با دخترا حرف میزدم که اولویا از در اومد تو

 

ما عمرا ابمون تو یه جوب نمیرفت 

 

برای اینکه حرصشو در بیارم جوری که بشنوه به یکی از دخترا گفتم: هی مونا (اسمش) تو گل پوره داری؟ 

 

مونا: اره معلومه 

 

از توی کیفش یه گل پوره در اورد و داد به من

 

زیر چشمی به اولویا نگاه کردم که طبق انتظار دیدم داره با چشماش التماس اون گل پوره رو میکنه

 

از اونجا که من خیلی سخاوتمند و بزرگوارم از مونا تشکر کردم و رفتم سر میز اولویا

 

همین که برگشتم سمتش سرشو برگردوند اونطرف 

 

اولیور: هی اولویا

 

با یه نگاه سرد و بی تفاوت نگاهم کرد که گفتم: گمونم بخاطر ازمایش امروز گل پوره بخوای نه؟

 

اولویا: اره.  چطور؟ 

 

اولیور: خواستم بدونم که گل پوره داری یا نه... 

 

اولویا: بعدش مثلا میخوای چیکار کنی؟ 

 

به گل تو دستم اشاره کردم و گفتم: شاید گل خودمو بهت میدادم.. 

 

اولویا: فکر میکنم خودت بیشتر بهش نیاز داشته باشی من بدون گل نمیام سر کلاس

 

اولیور: اه که اینطور

 

با یه چهره که سعی کردم شکست خوردگیم توش معلوم نباشه رفتم نشستم سر جام

 

#اولویا

 

پوففف از بیخ گوشم گذشت

 

اخه من گل پوره ـم کجا بود این جینا هم که لابد قرار نیست بیاااد

 

دفعه بعد عمرا کارمو نمیسپرم دست این

 

استاد وارد کلاس شد و پشتش همزمان جینا هم اومد 

 

جینا اومد نشست و سریع گل رو داد بهم

 

استاد هم شروع به درس دادن کرد

 

#ام

 

کنار مگی نشسته بودم و داشتم به درس گوش میدادم که استاد برای یه سوال مگی رو صدا زد

 

استاد: خانم چارز (فامیلیش) 

 

به مگی نگاه کردم که تو هپروته و به یجا خیره شده

 

با ارنجم محکم زدم به بازوش تا بیاد تو لحظه

 

استاد: خانم چارز میشه این مسئله رو حل کنید؟ 

 

مگی: او... آ.. ب...بله

 

رفت و روی تخته جواب رو بدست اورد 

 

اومد نشست که بهش گفتم: کجا سیر میکردی؟ 

 

مگی: هیچی تو فکرای عادی

 

ام: اوهوم

 

#امبر

 

داشتم تو کلاس هنر، عروسک روح رو که کلی روش وقت گذاشتم درست میکردم

 

یه نگاه به مارک انداختم که دیدم داره رو کاردستی روح خوارش کار میکنه

 

صورتم یخورده داغ شد و صورتم رو برگردوندم

 

امبر: هاااه بلخره تموم شد😄

 

وقتی حواسم به عروسکم پرت بود مارک اومد کنارم و گفت: وای خیلی قشنگه

 

لبخندی که زده بود خیلی دلربا بوود

 

سرخ شدم... سرم رو گرفتم پایین و گفتم: ممنون

 

مارک: کاردستی من در برابرش چیزی نیست، واقعا خیلی بی استعدادم... 

 

امبر: نه نه اصلا اینطور نیست بنظرم توهم با استعدادی

 

مارک: واقعا؟ 

 

امبر: اوهوم

 

یه تک خنده باحال زد و رفت

 

******

 

نظر بدیییییدددددد

 

 

[ سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 13:40 ] [ 🍓 perpel taygers🍓 ] [ ]
آخرین مطالب