هیرو: یه روز از روزای خوب تابستون بود
هوا بدجور گرم بود
شب که شد هوا خنک شد الینا دختر خالم دعوتم کرد برم رستورانش وقتی رفتم کلا رستوران تعطیل شده بود و الینا دم در منتظر بود
گفت برو بالا من منتظر یکی دیگه هم هستم
رفتم روس پشت بوم رستوران که بخش وی ای پی بود
خیلی قشنگش کرده بود نمیدونم کی میخواد بیاد
بعد از نیم ساعت الینا با ملینا اومد بالا پاشدم سلام کردم
گفتم: سلام ملینا خوبی انتظار نداشتم بیای
ملب: بیشور رفیق فابریک دختر خالتم هر جا باشه منم هستماااا
هیرو: بله یادم رفته بود😐😂
الینا: خب دیگهههه بگیرین بشینین برم غذا بیارم
هیرو: الینا میشه یه آب هم بیار
الینا: اوکیه
رفت اورد یه استیک گنده برا خودش و ملینا
و دو کیلو پاستا برا من😂میدونست چقدر پاستا دوست دارم مثل اینکه
من مخفیانه قرص خونم رو خوردم و شروع کرم به خوردن
تموم که کردیم الینا گفت من میرم ولی شما میمونین
گفتیم چرا
گفت به شما چه😐
بسیار جواب منطقی بود
وقتی رفت
ملینا گفت یه مسابقه
گفتم چی
نگاه من چند تا سوال میپرسم بعضی چیزا رو باید انجام بدی
گفتم اوکیه
همه سوال هارو پرسید درست گفتم پس انجام ندادم
ملینا: چقد کله شقی اوکی
یه سوال ترای هارد که میدونم بلد نیستی
گفتم بپرس گفت
در فصل چهار قسمت دو دختر کفشدوزکی چیشد
گفتم: وا دا فااااز از کجا بدونم
ملی: یسسسسس بالاخره خرش کردم
هیرو: خب اوکی چیکار باید بکنم
ملی: خبب باهم میرقصیم
من که صورتم قرمز شده بود گفتم جاننننن
ملی: همینه که هست
گفتم باشه بابا
رقص رو شروع کردیم و به آخرش رسیدیم
آخرش باید من محکم میگرفتمش تو بغلم و تردید داشتم ولی اون میخواست و منم که همه چی رو میفهمم
فهمیدم اون با اینکه به شوخی گفت برقصیم در حقیقت برای خالی کردن خودش و رسیدن به آرزوش بود
برای همین محکم بغلش کردم
بعد از هم جدا شدیم اون ناراحت بود و برگشت و اشک ریخت بی صدا
گفتم چی شده به من بگو
از زبون ملی
من یه خورده فکر کردم
گفتم چیکار کنم که فکر کات اون بیشعور با من رو فراموش کنم
رقص
بزار شاید اگر با هیرو برقصم فراموشش کنم
رفتم باهاش رقصیدم و آخرش که منو تو بغلش گرفت
حس کردم پر امنیت ترین گرم ترین صادق ترین جای دنیاست
وقتی ازش جدا شدم
یاد اون افتادم
و گریم گرفت
بی صدا گریه کردم
یه صدای پر از نگرانی صدام کرد
هیرو: هی ملینا چی شده به من بگو
ملی: نمیتونم بگم
یهو منو کشید تو بغل خودش
هیرو: بگو الان چی حس میکنی
ملی: امنیت آرامش
هیرو: پس امن ترین جا برای گفتن حرفت و خالی کردن خودت همینجاست
شروع کردم به گریه کردن
گفتم: مامان بابام هفته پیش مردن دوست پسرم ترکم کرده و الان هیچ جایی برای زندگی ندارم همینجوری تا نیم ساعت بهش تمام زندگیم رو گفتم
از زبون هیرو:
وقتی حرفاش رو شنیدم
خودم میخواستم گریه کنم
زندگیش واقعا شبیه زندگی من بود
من بدون مامان بابا زندگی کردم
تویه پرورشگاه بزرگ شدم
و هیچ مهر پدر مادری رو احساس نکردم
محکم تر تو بغلم گرفتمش
گفتم: درکت میکنم ولی
دیگه گریه نکن
صورتتو بیار بالا ببینم
از زبون ملینا:
صورتمو بالا بردم داشتم گریه میکردم هنوز
هیرو: دیگه گریه نکن باشه و اشکام رو با شصتش خشک کرد
حالا شد صورت خوشگلت رو چرا با اشک کثیف میکنی هان
سرخ سرخ شده بودم که گفتم چ چ چی
هیرو: گفتم خوشگلم نباید صورت اشکی باشه
ملی(بیش از حد معمول سرخ): خو...خو..خوشگلت
هیرو: اره دیگه مگه اجیم نیستی ها مگه نگفتم الان منو باید داداشت بدونی
ملینا: ن...نه
هیرو: خب الان گفتم باشه خوشگل خانوم دیگه گریه نمیکنه مگه نه
ملی: ن..نمیکنم
هیرو:عالیه
از این به بعد میای پیش من زندگی میکنی
ویلیام زیاد از حد اتاق داره
یکیش برا تو
ملی: نه نمیخوام مزاحمت بشم
هیرو: نگا الان چی گفتم گفتم من داداشتم
پس باید بیای
ملی:باشه ولی در عوضش یه چیزی باید بهت بدم
هیرو: تنها چیزی که در عوضش میتونی بهم بدی اینه که بیای توی اون ویلا
که تو اون ویلا به این بزرگی تنها نباشم خودش برام یه دنیاست
ملی: با..باشه
هیرو: نشد دیگه الان دیگه داداشتمااااا دیگه با خجالت تته پته بام حرف نزن
ملی که دوباره به حالت پررو در می آید و گفت: اصا نمیگفتی هم پررو میشدم
الان خوبه اینطوری
هیرو: دقیقا این ملینایی هست که من میشناسم
رفتیم خونه
رسیدیم گفتم برو اتاق بغلی من اتاق مخصوص دختراس
توش هرچی تو دوست داری هست در حقیقت هرچی دخترا دوست دارن هست
ملی: ممنون نمیدونم چطوری جبران کنم
هیرو: همیشه یه آبجی میخواستم که از محافظت کنم
یه آبجی که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه
یه آبجی پایه کار که تو هر چیزی باهام باشه و کلی بخندیم
و مهم تر از همه
یه آبجی که از تنهایی درم بیاره
الان من باید بگم
چطوری لطفت رو جبران کنم
(هیرو میدونست که ملی براش بیشتر از یه خواهره ولی قبول نمیکرد و ملی هم با اینکه خیلی راحت به هیرو علاقه مند شده بود ولی اونو به عنوان داداشش میگرفت)
هیرو: خب بسه دیگه پاشو برو تو اتاقت یَک لباس راحتی های خوجملی برات خریدم که کیف کنی
ملی: کی وقت کردی بخری ما که پیش هم بودیم
هیرو به تته پته افتاد
هیرو: ملی میخوام یه چیزی رو بگم
ملی: بگو
هیرو: قول بده نمیترسی
ملی: قول
هیرو یهو پرواز کرد و رفت سمتش
ملی که پشماش ریخته بود و خر ذوق شده بود
ملی: وووووووووی تو یه یه خون اشامممممییییی و پرید بغل هیرو
هیرو: انتظار نداشتم فکر کردم الان غش میکنی
ملی: من عاشققققق خون اشامان
هیرو: هوووف یه مشکل خیلی راحت برداشته شد خدارا شکر
ملی:پس زمان رو استپ کردی رفتی لباس خریدی اومدی هاااا
هیرو: بله
ملی: خیلی هم عالی
هیرو: خب برو لباسات رو بپوش بیا فیلم ببینیم
اهههههه
بسهههه
بقیش برا پارت دووووو
تا حداقل دو کامنت نشه نمیزارم
باباییییی
