هیو: خب دنبال من بیا بهت نشون میدم کلاس اس کجاست
دنبالش رفتم
وقتی رسیدیم رفتیم تو کلاس
بعد پنج دقیقه معلم اومد
معلم: سلام بچه ها
امروز یه انتقالی داریم
هیرو بیا اینجا
هیرو: چشم
معلم: ایشون ق...
هیرو: هیسسس
معلم: ا...واقعا ببخشید ق...هیرو سان...خب بچه ها ایشون هیرو اس تسوروگی هستن..هیرو خودتو معرفی کن
خودمو معرفی کردم که...یهو یه هاله گرما حس کردم
یه خورده دقت کردم دیدم
همه دخترای کلای حتی هیوری داشتن بهم با دقت نگاه میکرد قرمز شده بودن
چرا واقعا؟؟
هیرو: ببخشید سنسی
میشه یه لحظه بیاین بیرون
سنسی: ا..ا..بل..بله
اینم که قرمز شده بود
رفتیم بیرون
سنسی: خ..خب ق..قهرمان بزرگ...چی..چیکارم داشتی؟
هیرو: اول اینکه منو هیرو سان صدا کن نمیخوام کسی بفهمه من قهرمان بزرگم
سنسی: بله
هیرو: دوم چرا انقدر قرمز شدین
یا کل دخترای کلاس چرا قرمز شدن؟ نکنه همه مریضین؟؟
سنسی: نه...فقط دخترای کلاس به خاطر جذاب بودنت و خوشتیپ بودنت خیلی مجذوبت شدن....
هیرو: ه...ه..ههههههه....درسته..درسته من جذاب اصلا ولی آخه نه آنقدر که با نگاه اول عاشقم شن...و..و سنسی...شما چرا قرمز شدین
سنسی: عه..عه.. خ..خب بالاخره منم دخترم...ناخودآگاه جذب پسرای خوشتیپ میشم دیگه....ولی مطمئن باشین بهتون احساسی ندارم
هیرو: هوففف خداروشکر..ولی اگر یکی از دخترا اومد بهم پیشنهاد داد چیکار کنم
سنسی: اون دیگه با خودته
هیرو: خدا رحمم کنه واقعا دلم نمیخواد دل هیچکدومشون رو بشکونم
سنسی: واقعا آدم خوبی هستین
هیرو: ممنون
رفت تو کلاس
سنسی: خب حالا که مشکل هیرو حل شد
هیرو لطفا برو کنار هیوری بشین
هیوری: ه..هن
هیرو: چشم
رفتم کنارش نشستم
هیرو: کار سرنوشتو
هیوری تک خنده زد گفت: هه..اره
داشتم یه هاله خشم از دخترای کلاس حس میکردم
یه نگاه ریز انداختم و حس شنوایی عالیمو استفاده کردم
دخترا: بگیرم اون اشغالو جر بدم...
*اره واقعا ببین چطوری باش لاس میزنه
*ولی خدایی خیلی پسره جذابه
*موافقم
*فکر کنم همه روش کراش زدن
*والا اینطور که مشخصه اره
*ما هیچ شانسی مقابل هیومی نداریم امروز که با اون اومد الانم دارن لاس میزنن تازه خوشگلم هست
*حقمونو خورده واقعا
هیرو: هی...شما بس کنین دیگه...دیگه درمورد هیوری اینطوری حرف نزنین
دخترا که خشکشون زده بود: م..معذرت میخوایم
هیرو: از من معذرت خواهی نکنین از هیوری کنین
هیوری: هیرو سان واقعا لازم نیست
هیرو: چرا هست هیوری سان....نمیتونم تحمل کنم کسی پشت سر کسی حرف بزنه
دخترا: واقعا ببخشید هیوری ساما...
هیو: لازم نیست ناراحت نشدم
بعد از یه معذرت خواهی حساب هیرو ولشون کرد و معلم به درسش ادامه داد
زنگ خورد
دخترا: چه جنتلمنیه
*آره واقعا
*این مرد زندگیه
هیوری: شنیدی قهرمان بزرگ اومده به شهر
من ندیده عاشقشم
میگن خیلی خیلی خوشگله
و شایعه شده یه شاهزاده خون اشامه
وااااای
یعنی همین که ببینمش فقط میپرم بغلش درخواست میکنم که بردش شم ووووووویییییی
دل تو دلم نیست ببینمش
فکر کن از من خوشش بیاد
هیرو: ااااها..هه..هه(یه نمه نگران)
نگهبان: قهرمان قهرمان بزرگ لطفا لطفا کمکمون کنین...یاتو ها حمله کردن....بیشتر نیرو هامون رو از دست دادیم
هیرو: چی....بیا راهو نشونم بده
و پرواز کرد رفت
هیومی: صبر کن...هیرو قهرمان بزرگ بود...ه..هن
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
و فقط من خبر دارم
بالاخره رسیدیم
هیرو: همینان؟
نگهبان: بله لطفا به دادمون برسین
هیرو: تمام تلاشمو میکنم
فقط اگه میشه یه شمشیر بهم بدین
نگهبان: بله بفرمایید
هیرو: خب شروع میکنیم
تقریبا بیست تا لول یک
راحته
و با سرعت خیلی زیاد بیست تارو در کسری از ثانیه جر داد
هیرو: خب تموم شد
لطفا بگین زخمی ها کجان
نگهبان: ب..بله بفرمایید
و بردم پیش زخمی ها
هیرو: خب شروع میکنم
و تمام زخما رو درمان کرد
هیرو: اخخخ
نگهبان: حالتون خوبه قربان؟
هیرو: آره آره فقط چون خون اشامم چون مانام کم شده نیاز به خون دارم
نگهبان: پس لطفا این قرص خون رو بخورید
میتونه یه مقدار کمکتون کنه
هیرو: ممنونم
قرص خوردم و حالم بهتر شد
هیرو: من دیگه میرم
نگهبان: بله به سلامت
هیرو: خداحافظ
رفتم دم دبیرستان
داشتم مخفیانه میرفتم تو که
...
گومن ناسای اگه کم بود
میخوام پارتا حداقل به چهار برسه
خب خداحافظ
