(بازگشتی از محوستان) شاهدخت پارت 4: ایده ای واسه اسمش ندرم

همچنان از زبان مرینت:

آدرین لبخندی زد و گفت: قشنگه

منم لبخند کیوتی زدم(خود شیفته:/) و گفتم: میگم تو قصرتون شما ها چیکار میکنید؟

آدرین: شاهزاده ها چیکار میکنن؟ همونا

گفتم: حتما تنها کاری که میکنین شمشیر بازی و آموزش آداب رفتاری شاهزاده هاس

آدرین: یه چار پنجتا خواستگار از کشورای بزرگو رد میکنیم و بابا هامون سرمون داد میزنن چرا قبول نکردی

گفتم: نگووووووووووو

آدرین: باید بچه بیاری تا قدرتمند بشی

گفتم: تو یه روزی حکمران این مملکت میشی

آدرین: تو الگویی

گفتم: تو خانواده مونو خجالت زده کردی

آدرین: ما واسه قدرت ازدواج میکنیم

گفتم: نه واسه عشق

آدرین: وقتی ازدواج کنی سر و سامون میگیری

گفتم: و دیگه مثل بچه احمق من رفتار نمی...

- ببخشید

یه دختر با موهای طلایی و چشمای آبی گفت: مادر و پدرتون گفتن سریع تر به قلعه برگردید

گفتم: حتما

دختره رفت

آدرین: اون دیگه کی بود؟

گفتم: بلیندا... یه خدمتکاریه دیه

آدرین: فکر میکردم فقط خدمتکارای ما عجیبن... به  هر حال بهتره برگردیم

گفتم: خورشید داره غروب میکنه... اینجا موقع شب امن نی

برگشتیم قلعه

از توی راه مخفی خودم رد شدیم

لباس مدرسه ای ژاپنی کیوتی در حال دوخت بود و یه کیمونوی صورتی حاضر شده بود

دوباره لبخند کیوتمو زدم و گفتم: ممنون

آدرین: اون لباسه که یه کت روش داشت...

من: دوست دارم چیزای جدید مد کنم... عا راستی نمیدونی چقدر با کیمونو قشنگ میشم... ینی منو با ژاپنیا اشتباه میگیری

ولی چراغا شروع به خاموش و روشن شدن کردن

من: تا اونجا که یادمه چراغای اینجا سالم بودن...

صدای خنده اومد...

یه صدای خنده آشنا

من: ای بمیری زو

آدرین: لوکا:/

و مسابقات دنباله بازی خواهر برادر ها...

و بلاخره عین پرنسسا و شاهزاده های عادی وارد شدیم

عین بچه آدم تعظیم کردیم و نشستیم

[ یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 21:29 ] [ 🌈Casmobug🌈 ] [ ]
آخرین مطالب