همچنان از زبان مرینت:
آدرین لبخندی زد و گفت: قشنگه
منم لبخند کیوتی زدم(خود شیفته:/) و گفتم: میگم تو قصرتون شما ها چیکار میکنید؟
آدرین: شاهزاده ها چیکار میکنن؟ همونا
گفتم: حتما تنها کاری که میکنین شمشیر بازی و آموزش آداب رفتاری شاهزاده هاس
آدرین: یه چار پنجتا خواستگار از کشورای بزرگو رد میکنیم و بابا هامون سرمون داد میزنن چرا قبول نکردی
گفتم: نگووووووووووو
آدرین: باید بچه بیاری تا قدرتمند بشی
گفتم: تو یه روزی حکمران این مملکت میشی
آدرین: تو الگویی
گفتم: تو خانواده مونو خجالت زده کردی
آدرین: ما واسه قدرت ازدواج میکنیم
گفتم: نه واسه عشق
آدرین: وقتی ازدواج کنی سر و سامون میگیری
گفتم: و دیگه مثل بچه احمق من رفتار نمی...
- ببخشید
یه دختر با موهای طلایی و چشمای آبی گفت: مادر و پدرتون گفتن سریع تر به قلعه برگردید
گفتم: حتما
دختره رفت
آدرین: اون دیگه کی بود؟
گفتم: بلیندا... یه خدمتکاریه دیه
آدرین: فکر میکردم فقط خدمتکارای ما عجیبن... به هر حال بهتره برگردیم
گفتم: خورشید داره غروب میکنه... اینجا موقع شب امن نی
برگشتیم قلعه
از توی راه مخفی خودم رد شدیم
لباس مدرسه ای ژاپنی کیوتی در حال دوخت بود و یه کیمونوی صورتی حاضر شده بود
دوباره لبخند کیوتمو زدم و گفتم: ممنون
آدرین: اون لباسه که یه کت روش داشت...
من: دوست دارم چیزای جدید مد کنم... عا راستی نمیدونی چقدر با کیمونو قشنگ میشم... ینی منو با ژاپنیا اشتباه میگیری
ولی چراغا شروع به خاموش و روشن شدن کردن
من: تا اونجا که یادمه چراغای اینجا سالم بودن...
صدای خنده اومد...
یه صدای خنده آشنا
من: ای بمیری زو
آدرین: لوکا:/
و مسابقات دنباله بازی خواهر برادر ها...
و بلاخره عین پرنسسا و شاهزاده های عادی وارد شدیم
عین بچه آدم تعظیم کردیم و نشستیم
