رمان سفر در زمان۱

ساعت 12:00 بود و من داشتم از مدرسه برمیگشتم 

اوه راستی من میکو هستم

16 سالمه

خب من یه دختر تنهام من 8 ماهه برای درس اومدم اینجا و دنبال کار میگردم

راستی ما توی سال 3792 هستیم برای همین شاید اینجا یکم براتون عجیب باشه

***********

بلخره رسیدم خونه

مثل همیشه یه نودل گوشت خوشمزه درست کردم🍲

اما تا اومدم بخورمش یادم اومد معلم یه مشقی داده بود که تا ساعت 13:00 تایم ارسالش تموم میشه🤦🏻‍♀️

منم فقط 15 دقیقه برای یه مشق طولانی وقت داشتم

*************

"جیغ"

تونستم به موقع ارسالش کنم

ولی...

وقتی اومدم نودلم رو بخورم چیزی ازش باقی نمونده بود😱

و سگم رو دیدم که در حال خوردن اخرش بود😶

_حداقل به منم میدادی:|

*******

بعد از 5 دقیقه یکی دیگه درس کردم ولی این بار نودل رو سریع خوردم🥢

********

 وای خدا مگه خوشمزه تر از نودل من هم داریم

یهو صدا های تق تق پنجره اومد

ولی خبری از دزد نبود

چون دزد نبود، بارون بود😍

بیشتر از 5 ماه میشد که بارون نیومده بود

سریع رفتم بیرون و

شروع کردم به پیاده روی که خوردم به سه تا دختر...

[ سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۱ ] [ 18:3 ] [ 🍸ELISA🍸 ] [ ]
آخرین مطالب