قرن ها پیش جادوگری پیر زندگی میکرد که میخواست نسل خودش را ادامه دهد، اما چون ازدواج نکرده بود نمیتوانست. روزی تصمیم گرفت که دو حلقه بسازد و با استفاده از آنها نسل خود را ادامه دهد. هر زمان که حلقه ها بدرخشند...
من: بابا عادی باش
راوی: چشم ببخشید
دوقلو هایی بدنیا میان که دقیقن شبیه همن، چشم های سبز و موهای طلایی اونا میتونن یه دختر و یه پسر با هم باشن، دو تا پسر و یا دو تا دختر و جالب اینجاست که به یکی از اونا جادوی سفید و به یکی دیگه جادوی سیاه داده میشه
بعد از چند قرن که حلقه ها بدست خانوادهی آگرست رسید دو تا دختر بدنیا اومدن، ولی چیز عجیبی اتفاق افتاد که چشم های یکیشون آبی بود! و بعد از چند سال دو تا پسر بدنیا و اومدن ولی هیچکس درخشیدن حلقه و مراسم اهدای جادوی سیاه و سفید رو ندید و این فقط یه معنی داشت: وقتی بزرگترین جنگ بین جادوی سیاه و سفید اتفاق بیفته این دو پسر بی طرف خواهند بود...
چندین سال بعد...(بازگشت به میراکلس خودمون)
ابر قهرمانا: بزن قدش!
لیدی: خیلی خب، جدا شید تا بیام
کت: مای لیدی...
لیدی(در حال گشتن در گوشی اش برای فلان کار): گوشم با توئه
کت: میگم تا حالا که شدو ماث رو پیدا نکردیم ولی یادته وقتی کپی کت منو گرفت چجوری پیدام کردی؟
لیدی: روی رادار معجزه گرت رو دیدم
کت: ااااا... خب اگه تو میتونی من رو ببینی پس میتونی شدو ماث رو هم ببینی
لیدی: ای ول! ولی الان اینا به حالت عادی بر می گردن بزار برم الان میام
... یک ربع بعد...
لیدی از راه رسید
لیدی: خب اومدم... بزار امتحان کنیم...
کت: ای ول دیدمش!
لیدی: خونهی گابریل... آگرست
