روزی روزگاری در جهان
چهار قلمرو وجود داشت
ومپایر
گرگینه
انسان
و ویزارد (جادوگر)
این چهار قلمرو توی صلح زندگی میکردن
و شاه و ملکه و شاهزاده و شاهدخت های خاصی داشتن
شاه اول کیرستیانو تسوروگی
و ملکه الیزابت تسوروگی
و شاهزاده
هیرو اس تسوروگی
در قلمرو ومپایر
در قلمرو گرگینه
شاه سوم
نیکالان لوپز
ملکه امیلی لوپز
شاهدخت سولینا لوپز
و خواهر ایشان
شاهدخت
امایا لوپز
در قلمرو انسان ها
شاه پنجم
فرانچسکو موتسکی
ملکه کریستینا موتسکی
و شاهدخت
ساکورا موتسکی
و در قلمرو ویزارد
شاه دهم
البرتو نیلی
ملکه
افسانه نیلی
و شاهزاده
جومونگ نیلی
مثل همیشه تمام قلمرو ها به خوبی خوشی در صلح زندگی میکردن
تا اینکه پادشاه هریس و خودخواه آلبرتو نیلی میخواست تمام قلمرو در تسلط کامل اون باشه
برای همین
با سربازانش به قلمرو ومپایر که بزرگترین قلمرو و صلح طلب ترین بود حمله کرد
و بخاطر اینکه ومپایر ها آمادگی نداشتند
خیلی راحت شکست خوردند
ملکه و پادشاه
هیرو اس رو توی یک سبد گذاشتن (هیرو اس یک سالشه🗿)
و روی رودخونه ول کردن
و جریان آب اون رو تا مرز قلمرو انسان ها و گرگینه ها برد
و تمام ومپایر ها کشته شدن
به جز هیرو اس
هیرو اس به مرز رسید
و اتفاقا همه گرگینه ها و انسان ها اونجا داشت خوش میگذروندن
که وقتی اون سبد رو دیدن گرفتنش و همین که قیافه شاهزاده رو دیدن فهمیدن و خیلی نگران شدن
نامه توش رو برداشتن و به دو پادشاه دادن
دو پادشاه بعد از خواندن اون نامه
واقعا شکه شدن
پادشاه گرگینه و انسان که دوست صمیمی بودن
پادشاه انسان فرمود: به نظرم چون شما گرگینه هستین و بهتر میتونین مراقبت کنین ازش این بچه رو به شما میسپارم
پادشاه گرگینه: منم با حرف موافقم رفیق
پ س من میرم لیدی ولف اشناش کنم
همین دیه
یه بیوگرافی برای داستان
در این حال فقط کاگی بیو داد
بقیه بدن
ها راستی
ملی
تو هم تو داستان بیدی
فقط
فعلا چون بیو ندادی اینجا نیووردمت
بوس
بای
