👩🏼‍🤝‍👩🏻👩🏻‍🦰خواهران معجزه اسا 👩🏻👩🏼‍🤝‍👩🏻 پارت۱۱

لیندا داشت همراه آهنگ گوش دادن شیرینی می‌پخت و لیزاهم داشت به مشتری ها رسیدگی میکرد که یه دختر  با موهای طلایی و چشمای آبی و کت مشکی که توش یه پيراهن طرح گل بود(زویی) وارد مغازه شد لیزا چون هواسش بدجور پرت بود درحالی که جعبه شکلات مشتری دستش بود با اون دختر برخورد کرد و هر دوشون پخش زمین شدن.

لیزا با شرمندگی گفت

لیزا:وایی...شرمنده شرمنده  تقصیر من بود

دختر :نه اشکال نداره ....بزار کمکت کنم

دختر به لیزا کمک کرد  که جعبه هارو جمع کنه در همون حال مرینت لیزا رو صدا زد

مرینت:لیزااااا

لیزا:چیههه

مرینت:شکلات هارو بردی

لیزا تیک عصبی گرفت و گفت

لیزا:آخه خنگه اگه برده بودم صدامو میشنیدی

مرینت شرمنده در جواب گفت

مرینت:اوا راست میگی...شرمنده

لیزا هوفی کشید  و  به دختر که با تعجب بهش نگاه میکرد کمک کرد بلند بشه 

لیزا لبخند گرمی زد و گفت

لیزا:من لیزا گراهام هستم

دختر: خوشبختم...من زوئی هستم

در همین حال که زوئی و لیزا حرف میزنن 

زارتتتتت

لیندا با اکو ب خورد میکنه و شیرینی که لیندا با کلی زحمت درست کرد رو لباس لیندا ریخت

لیدا با تیک عصبی گفت

لیندا:هیییی چیکار میکنی....ببین چه بلایی سر اثر هنریم اومد...من  ده ساعت از وقت با ارزشمندمو سرفش کردم 

مرینت پوکر به لیندا زل میزنه و میگه

مرینت:کلا یک ساعت نیست داری این شیرینی رو داری تزئین میکنی

لیندا:برای من  همین یک ساعت نیستم خیلی ارزشمنده هرچی نباشه من بهترین ،خوشگل ترین،ناز ترین،باهوش ترین و خوش دست پخت ترین آشپز جهانم و ژست خود شیفتگی به خودش میگیره

مرینت سری از روی تاسف تکون میده و میگه 

مرینت:خانوم بهترین آشپز جهان برو لباساتو تمیز کن  که کلش شده خامه 

لیندا تازه یاد لباسش میوفته میگه

لیندا:اوا راست میگی 

هندفونو میندازه رو مرینت  و میدون بره برای عوض کردن لباس 

آکو بنده خدا کلا یادش رفت برا چی اومده بود  در نتیجه بر میگرده تو حال 

دازایم که به طرز مشکوکی خبری ازش نیست

از اون ور لیزا و زوئی با تعجب به بحث بین مرینت و لیندا گوش میکنن

لیزا آهی از روی تاسف میکشه و میگه

لیزا:شرمنده این خواهر من یه سه چهار تا تختش کمه*آروم ادامه میده*شایدم اصلا تخته نداشته باشه

لحنشو با یه لحن مهربون جایگزین میکنه و میگه

لیزا:چطور میتونم کمکت کنم

زوئی:خوب....یه جعبه ماکارون میخواستم

لیزا لبخند چشم بسته ای زد و گفت

لیزا:حتمی  لیزا جعبه هارو روی پیشخان گزاشت و از توی ویترین مغازه یه جعبه ماکارون پر کرد و به زوئی داد 

زوئی تشکر کرد و بعد پرداخت پول از مغازه خارج شد

لیزا هوفی کشید و به سمت تحویل جعبه ها راه افتاد


_هی هی داشتی چکار میکردی یه ماکارون که انقدر معطلی نداشت

زوئی لبخند شرمنده ای زد و گفت

زویی:متاسفم ...چندتا اتفاق افتاد که باعث شد طول بکشه

لبخند ملیح رو لب _ پرنگ تر شد و با لحن شیطونی گفت

_چه اتفاقی....نکنه عاشق شدی...عشق در نگاه اول؟(لیدی ولف:کیا فک کردن داره با لحن سرد و بدجنسی حرف میزنه؟)

زوئی شکه :چییییی؟

_ قیافش جمع میکنه و جوری که مشخصه کشتیاش غرق شده میگه

_یعنی قرار نیست خاله بشم

زوئی پوکر به  شخص جلوی روش نگاه کرد و زمزمه کنان گفت

زوئی:نگاه تا کجا پیش رفته.......


_چیکلا  لوم و تر گور های لو(اوپین بانگوعه)

لیندا:آی جان من عاشق این اوپینگمممم

و شروع میکنه با اوپینگ خوندن

بعد پایان اوپینگ روی مبل میشینه مثل بچه آدم انیمه رو میبینه 

انیمه وست جای حساس بود که ......

 

 

 

 

لیزا انیمه رو استوپ کرد

لیندا:عهههه چیکار میکنی لیزا...جای حساسش بود

لیزا:به من چه بیا بریم کارت دارم  و یقه لیندا رو گرفت بعد کشون کشون بروش سمت اتاق.

همون موقع دازای از توالد در میاد و میگه:آخییشش چقدر خوبه آدم تخلیه شه.

چشمش به کنترل  و انیمه میوفته با کنجکاوی میره کنترل رو میزنه و از استوپ درش میاره و کنجکاوی میشینه اون فیلم جلوشو نگاه میکنه،در همین لحظه آکوتاگاوا اتفاقی چای انجیر خورون، از اونجا رد میشه و توجهش به تلوزیون جلب میشه

با دیدن درگیری خودش و آتسوشی و یاداوری اون شکست با نفرت به صفحه تلوزیون نگاه میکنه

دازای با حیرت:وواااوووووو  ال حق که زیر دست منه......من که گفتم آتسوشی از آکوتاگاوا خیلی بهتره(لیدی ولف:دلم میخواد ازش بانداژ سوخاری درست کنم🙂/کاترین:اهم اهم/لیدی ولف:شایدم فقط حرص خوردم🎶😗)

همین یک جمله کافی بود تا دوباره آکوتاگاوا  به خون آتسوشی تشنه بشه

*******

هاکماث:نفرت شدیدی حس میکنم.....عجب نفرت قویی......نفرتی که حاصل رنج یک شاگرده*درست کردن و فرستادن آکوما*پرواز کن آکوما کوچولوی من و اون شاگرد رنج دیده رو شرور کن(لیدی ولف:الله اکبر این دیگه از کجا میدونه/کاترین:تو فیلم نامه نوشته )

*****

آکوما آروم به سمت کت آکوتاگاوا حرکت میکنه(لیدی ولف:یا امام زمان)

دازای از بست سرش تو مبارزه خروس جنگی هاست¹ به آکوما دقت نمیکنه 

آکوتاگاوا هواسش کاملا پرته و آکوما میره داخل کتش همون موقع صدای هاکماث داخل گوشش پخش میشه

هاکماث:سلام ابر راشومون(دیگه شرمنده نامی نیومد در ذهنم) من هاکماث هستم .....میدونم که میخوای رضایت استادتو جلب کنی...من بهت قدرتی میدم که بتونی به خواستت برسی و در عوض میخوام معجزه لیدی باگ و کت نوار برام بیاری(لیدی ولف:خدا به داد برسه)

آکوتاگاوا سکوت میکنه(لیدی ولف:حس خوبی ندارم)

هاکماث:سکوت رو علامت رضا در نظر میگیرم (لیدی ولف:نههههههه)

و آکوتاگاوا تبدیل به ابر راشومون میشه(لیدی ولف:الفاتحه صلوات/کاترین:دهه ساکت شو دیگه*گرفتن گوش لیدی ولف و کشوندنش به سمت پشت صحنه*)

زره شیطانی دور آکوتاگاوا پیچید و آکو با نابود کردن دیوار از اونجا خارج شد

و ما دازایو داریم که انقدر غرق انیمه شده که اصلا نفهمید کی اکو شرور شد کی رفت بیرون حتی نابود شدن دیوارم نفهمید

 

اون سر ماجرا

لیزا با لحن افسرده

لیزا:آخه وضعیت از این بد تر میشه...ما دوبعدی شدیم...افتادیم اینجا...دوتا احمق کنارمونن...بد تر از همه من نفرین شدم......آخه مگه بد ترم میشه

لیندا درحالی که لیزا رو بقل کرده  به افق خیره شده که 

بوووومممممممم

دیوار جلوشون خراب شد و ابر راشومون پیداش شد

لیندا لبخند به افق خیره شد و گفت 

لیندا:آره میشه

لیزا:چی؟

لیندا به ابر راشومون اشاره کرد 

لیزا:ای...این دیگه چه کوفتیهههه؟

لیندا:نمیدونمممممممم.........

این داستان ادامه دارد.......

*************

کات 

اهم بعد سال ها پارت در کردیم

منتطر کامنت هایتان هستی

خروس جنگی ها¹:آکو آتسو

بابای

[ شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 17:8 ] [ 😈katryn😈 ] [ ]
آخرین مطالب