finally پارت اول(در موضوعات قرار گیرد)

از زبون اوکیرو:

با صدای تق تق تق بیدار شدم

-اوتوسان اگه من کمتر از ۹ ساعت بخوابم زیر چشمام پف می‌کنه

-اوکیرو من باید این پنجره رو درست کنم

من: غررررررررررررررررررررررررررر 

توی آینه خودمو دیدم

اتفاق خاصی نیفتاده بود 

ولی ترجیح می‌دادم به موقع بیدار شم

یه لباس آبی(مثل همونی که تو عکس این پارت هست)

- کنیچیوا اوکاسان! سایونارا اوکاسان!

اوکاسان گفت: تانوشینده اوکیرو

توی مهد کودک منتظر آئوی بودم(خواهر زاده‌شه) آئوی اومد و گفت: اوکیرو چان یکی اون توئه

از پله های سرسره رفتم بالا و یه انسان اونجا خوابیده بود

احتمالا یک‌ سال از من بزرگتر بود(وجی: اوخی آدرینت من: آدرینت نیس... امممم... کویروئه😁)کلاهش رو برداشتم و... یه پسر بود

جیغ کشیدم و با آئوی فرار کردیم

بعد از اون یه پیرمرد چینی مانند رو توی خیابون دیدم ولی چراغ قرمز بود

آئوی رو گذاشتم زمین و پیرمرد بیچاره رو نجات دادم

پیرمرد گفت: ممنون بانوی جوان این هدیه رو از من داشته باشید 

یه جعبه بهم داد

گفت: مدرسه‌ت که تموم شد برو یه جای خلوت و بازش کن

گفتم: مه کیو، آریگاتو 

(بعدش هیچ اتفاق جالبی نمیفته تا وقتی که اوکیرو... برید ببینید چی شد)

بعد مدرسه طبق گفته پیرمرده رفتم یه کوچه بن بست 

و در جعبه رو باز کردم

جعبه نور صورتی‌ بیرون داد و یه موجود قرمز کیوت ولی شبیه...

-موش! هرپووووو  موش حشره ای!پروازم می‌کنههههه! هرپوووووو!

موجود عجیب گفت: آروم باش اوکیروچان.

گفتم: تو اسمت چیه و چجوری اسم منو می‌دونی؟

موجود عجیب گفت: من لکی ام و یه کوامی هستم. 

(بعد همون اتفاقات توی میراکلس میفته)

 

 

 

 

 

 

 

______________________________

برای پارت بعد ۲ کامنت

 

[ دوشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۰ ] [ 16:59 ] [ 🌈Casmobug🌈 ] [ ]
آخرین مطالب