از زبان مرینت:
تصمیم میگیریم من و شاهزادهم با هم بریم زویی و شاهزادهشم با هم
یهو یه ایده ای به سرم زد
من: شاهزاده آدرین
آدرین لبخندی زد و گفت: میتونی بهم بگی آدرین
منم لبخند زدم و گفتم: یه میون بر برای رفتن به باغ قلبی میشناسم از اون باحالاش
آدرین: خطرناک هم هست؟
بادبزنم رو بستم و گفتم: چرا که نه
رفتیم به اتاق لباس هام
آدرین: وااااای چقدر لباس😯
من لبخندی زدم و گفتم: برای ضیافت ها میپوشمشون
آخرین لباس زیبا ترینشونم بود:

فقط صورتیش
کلهی مانکنش رو چرخوندم و یه در مخفی باز شد
آدرین:!!!!!!!!!!!!
قیافه من:😊
من: تو اول برو
آدرین رفت عقب و گفت: خانوما مقدمن
منم رفتم عقب و گفتم: آقایون مقدم ترن
اینجوری شد که آدرین رفت توش
یهو احساس گناه کردم
نصف خواستگارامو فرستاده بودم اون تو
دلم نمیخواست پسر به اون مهربونی رو هم قاتی اون خواستگارای پول پرست و زیبا پرستی کنم که فقط به خاطر قیافم و تاج و تختم منو میخوان
که هیچکدومو خودم انتخاب نکردم
انگار این وصلت اجباری وسطش عشق هم بود
این جوری شد که منم رفتم دنبالش
برای آدرین توضیح دادم من اینجا لباسای خودمو طراحی میکنم
نصف خواستگارای قبلیمم الان دارن لباسا رو میدوزن
آدرین: پس باید لباس عروست رو هم از الان طراحی کنی، فردا ضیافته پس فردا ساعت ۱۱ هم رسما عروسی نقل مکان میکنین قصر ما یه ماه دیگه هم عروسی
من: چقدر زود...
آدرین: میدونم، مسخرس نه؟ طی یه ماه آشنایی با مهمونای عروسی داریم
من: رو مخه چقدر این عروسی
آدرین: نگاه کن روشنایی روز
لبخندی زدم و رفتم دنبالش
ما توی باغ قلبی بودیم
(چنتا عکس از باغ قلبی نشونتون بدم البته توی دوبی هست)





آدرین خیلی از باغ خوشش اومده بود
منم عاشق باغ بودم
تمام شد
برای پارت بعد ۲ کامنت میخوام
