❤️دوستت دارم مرینت❤️ پارت 1 (در موضوعات قرار گیرد)

مرینت: پدر....م...من...نمیخ....نمی‌خوام...چ...چرا....چرا....منو...می‌فروشید 

تام: خفه شو دختره .... 

خب ببخشید این زیاد حرف میزنه چند میخریدش 

999000000 دلار 

تام: 🤑🤑🤑بیاین برا خودتون حالا پول 

و مرینت رو پرت می‌کنه رو زمین 

تام پولش رو میگیره و می‌ره 

مرد: آهای دختر پاشو 

مرینت: خ..خ...خواهش میکنم...منو...نبرین 

مرد: بابتت پول زیادی دادین بدو بیا 

مرینت هم سر به زیر رفت 

رسدین به یه قلعه بزرگ 

مرینت که توی ۱۸ سال زندگیش همچین چیزی ندیده بود دهنش باز مونده بود 

رفتن تو 

استپپپپ 

خب 

مشخصات 

من عکس نمیدم خودتون تصور کنین 

خب 

مرینت: 

یه دختر فقیر 

که باباش برای پول خیلییییییی زیاد فروختش 

با اینکه فقیره و لباس کهنه داره 

ولی دیگه بیش از حد جذابه 

چند تا پسر اشراف زاده برای خواستگاریش اومده بودن​​​ ولی هی رد می‌کرده و باعث این شده که باباش آنقدر کتکش بزنه که نگو آخرشم فروختش 

ادرین: 

شاهزاده ای بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار خر پول و جذاب و دلسوز و مهربان 

خب بریم به بقیه داستان برسیم: 

مرد: پادشاه ما دختر رو آوردیم 

پادشاه: خوبه لطفا پیش من بیاوریدش 

مرینت رو بردن 

پادشاه: وای چقدر این دختر زیباست و برازنده پسر من است 

لطفا این دختر را به اتاق مخصوص خودش ببرید 

و بهش بگین یکی از قشنگ ترین لباس ها را بپوشد 

و دست و صورت خودش را بشوید 

مرد: چشم 

بردنش 

مرینت یکی از قشنگ ترین لباس ها را پوشید (هیرو: اینو بدونین که واقعا انگار قشنگ ترین لباس دنیا بود :/) 

و دست صورتش رو شست 

و رفت پایین 

پادشاه: وای دخترم مثل فرشته ها شدی 

مرینت: م..ممنونم 

پادشاه: دخترم بیا اینجا بشین 

مرینت رفت کنار پادشاه نشست 

پادشاه: دخترم مرینت چرا بغض کردی 

مرینت: چ..چ...چی...ب..بغض..ن..نکردم 

پادشاه: کاملا معلومه بغض کردی ماجرا رو برام بگو باهام راحت باش 

مرینت همه داستان را با گریه برای پادشاه گفت (آها یادم رفت بگم اسم پادشاه گابریل بیده) 

گابی: خدای من مرینت اگر میخوای چند نفر بفرستم که بابات رو اعدام کنن 

مرینت: نه اصلا نمی‌خوام اینکار رو بکنین 

گابی: باشه دخترم خب ما می‌خوایم تو با پسرمون ازدواج کنی 

مرینت: چ..چ..چی 

گابی: اره ولی این با خودته حتی اگرم ازدواج نکنی منو امیلی تو رو به فرزند خواندگی قبول میکنیم 

مرینت: واقعا ممنونم باید بهش فکر کنم که پسرتون کسی هست که من بخوامش یا نه 

گابی: مطمعا باش پسرم لیاقتت رو داره اون دلسوزه مهربانه و هیچوقت اذیتت نمیکنه 

امیلی: راست میگه مرینت پسرمون واقعا به نظرم یکی از بهترین پسرای جهانه هم جذاب هم مهربون 

مرینت: درموردش فکر میکنم باید چند روز باهاش باشه و بفهمم چه اخلاقی داره 

امیلی و گابی: باشه دخترم 

مرینت: ممنون من دیگه برم 

ادرین: سلام 

امیلی و گابریل: سلام پسرم 

مرینت: سلام 

ادرین: سلام شما 

امیلی: آدرین ایشون زن ایندت یا خواهر ایندت هست 

ادرین(لبو): وای چقدر هم زیباست اسمتون چیه 

مرینت(لبو): م.من....مرینتم 

ادرین: از اشناییت خوشبختم مرینت 

مرینت در ذهنش: خدایا چقدر جذابه باشعور و با ادب و فرهنگ هیچی نشده عاشقش شدم😍 

ادرین در ذهنش: خدایا چقدر کیوته و جذابه چقدر با ادله اخلاقش چقدر خوبه باورم نمیشه قراره زن من بشه😍 

امیلی: خب شما نمیخواین برین توی اتاق با هم حرف بزنین 

مرینت و آدرین: چشم 

رفتن 

ادرین: خب مرینت چیشد که اومدی اینجا؟؟ 

مرینت(با بغض): ه...ه......هیچی 

ادرین: میتونی بهم اعتماد کنی بهم بگو 

مرینت با گریه همه چی رو گفت 

ادرین(عصبانی): عجب مرتیکه ای بوده ولی نگران نباش اینجا جان پیش من امن هست نمیزارم کسی نگاه چپ بهت بندازه 

مرینت(لبو): ممنونم 

و رفتن بیرون 

امیلی: خب حرفاتون رو زدین تموم شد  

ادرین و مری: اره وقت گابریل جان کجاست 

امیلی: اون رفته بیرون برای مرینت خرید کنه و بیاد 

خب راستی 

شما دوتا امشب روی یک تخت می‌خوابید 

مرینت: چ..چ..چی 

ادرین: مادر به نظرت برای روز اول زیاده روی نمیکنی 

امیلی: نه به هیچ وجه شما دوتا امشب روی یه تخت دو نفره می‌خوابید همین که گفتم 

مرینت و آدرین: چشم 


واااای

دستم شککککککست

تا بعدی ۳ تا کامنت​​​​​

 

​​​​​

 

 

 

 

​​​​

 

[ سه شنبه نهم آذر ۱۴۰۰ ] [ 23:31 ] [ 🧛Hiro S. Tsurogi🧛 ] [ ]
آخرین مطالب