از زبان کلویی:(ساعت ۹ صبح)
نیم ساعت قبل از ساعت ۹ آبجی کوچیکم( میرابل) با عصبی بودنش رفت رو مخم
راستی من کلویی بورژوا هستم و میرابل بورژوا هم خواهرمه. مامان و بابا چنان هواشو دارن انگار ملکهی تمام جهانه. من؟ منم... اممممممم...
اصلا بی خیال. تو عمرتون پاپ ایت جنس طلا دیدین؟
مامان برای میرابل پاپ ایت طلا خریده و حالا رفته رو مخ من.
-تق! تق!
من: میرا اگه یه بار دیگه اونو تو اتاق من بزنی کاری میکنم از کارت پشیمون شی
میرابل: ماماااااااان
(اسم مامانشون هالیئه)
مامان: چیکار میکنی کلویی؟
من: غررررررررررررررررررررررررررر
داشتم از کنار آینه رد میشدم که خودمو یه شکل دیگه دیدم
مو هام آبی شده بود چشمامم آبی یه لباس مشکی داشتم یه چتر هم داشتم:
_0mp3.jpg)
شکل این عکس👆
از زبان مرینت:(ساعت ۱۶:۱۵)
با زویی سوار تاب شدم
زویی: مری ما خیلی جوونیم دخترای هم سن ما تازه با دوستاشون میرن گردش
من: ما گردشامونو تنهایی کردیم خواهر... الان وقت پیدا کردن یه پسره...
صدای شیپور اومد.
زویی: رسیدن!
من: وداع ای زندگی! وداع ای زیباترین قصر جهان! وداع ای سرزمین فیلیپا!
زویی: بریم حاضر شیم مری
لبخند غمگینی زدم و گفتم: حداقل با هم در ارتباطیم
زویی هم اشکاشو پاک کرد و گفت: امیدوارم جذاب باشن حداقل
خنده مسخره ای کردم و با هم رفتیم تا لباسامونو عوض کنیم
(ساعت 18:30)
زویی: مریییییییی
من: غررررر
زویی: من میرم پایین
دیدم زویی داره درو میبنده
یهو یادم افتاد زویی عادت داره در رو قفل کنه
من: وایساااااا
زویی: باشه باشه
(بعد کلی وقت)
من: حاضر شدم بریم پایین
لباس مرینت:

فقط آبی ها رو صورتی تصور کنید
لباس زویی:

فقط قرمز تصورش کنید
یه یارویی: دودورودورودوووووووو
یه یاروی دیگه: شاهزاده آدرین
قیافهم: 🤨
من: باید با این عروسی کنم؟ قیافش عین شتره
زویی: دقیقا
یه یارویی دیگه: شاهزاده لوکا
قیافه زویی:🤩
زویی: قیافش عین این شاهزاده های افسانه هاست😍😍😍😍
من: نمیشه شوهرامونو عوض کنیم؟
زویی: اصلا و ابدا
لوکا: سلام
زویی:سلام🥰
آدرین: سلام
من همراه با تعظیم کردن پرنسسی گفتم: سلام متقابل🙂
آدرین تو دلش: یا خدا چه با ادبه(بیچاره آدرین)
مامان: زویی! مرینت! با دوستاتون برید تو باغ قلبی(دوستاتون آخه🤦🏻♀️)
