سلام بچه ها اومدم جواب چالشو بدم
بچه ها نمیدونم باور کنید یا نه ولی برای بابام و خودم یه اتفاقی مثل ملودی افتاده که خیلی برامون ترسناک بود
خوب بچه ها فقط یه هشدار بدم این اتفاقا برای خونه های قبلیمونه نه این خونه جدیده که اسباب کشی کردیم بهش.
اول اتفاقی که برای خودم افتاده رو میگم.
من نمیدونم چن سالم بود ولی فک کنم 10 یا 9 سالم بودش صبح بود ساعت نه رو نشون میداد مامان خودم کنارم خواب ولی من نه در حالت چشم باز بودم.
همین شکلی داشتم به جهان موازی و جن و اجنه فکر میکرم که یهو به دروازه کنار ساعت خونمون باز شد و یه زن ازش اومد بیرون و چشم تو چشمم هم شده بودیم. قیافه اون زن هیچوقت از یادم نمیره چشمای کاملن قرمز که هیچ سیاهی یا مردمکی توش نبود (میبینید ما انسان ها یه سفیدی ای تو چشمامون داریم و یه چیز رنگی که باهاش میتونیم ببینین خوب اون نه اون سفیدی و داشن نه اون چیز رنگی روکلن چشماش قرمز بود)
رنگ پریده مثل نقره، و لب سیاه
و دوتا شاخ گوزن بلندم داشت روی سرش و چین و چروک هم داشت انگار ه پیر بود.
یه چند دقیقه چشم تو چشم شدیم ولی من فقط میتونستم صورتشو ببینم بعدش هم دیگه رفت و یکاری کرد که من بیهوش بشم در همون حالت(با دستش به من اشاره کرد و یکاری کرد که من بی هوش شم)
و وقتی بهوش اومدم دیدم مامانم میگه چند بار صدات کردم ولی بیدار نشدی انگار بیهوش بودی.
وقتی بهش گفتم گفتش یا توهم زدی یا خواب دیدی.
ولی.........
هر وقت توی یه جمعی اون اتفاقو تعریف میکنم مامانم فقط به میزبانمون میگه ستایش.... و حرفشو قورت میده و نمیگه بعدشو انگار داره یه چیزیو از من پنهان میکنه.
نمیدونم ولی خوب بعدش دیگه اعتقادم به اجنه و جن ها بیشتر شد
......................
خوب میریم سراغ اتفاقی که برای بابام افتاد من تا 2 سالگیم توی تهران میشستیگ و بعدش اومدیم به اون خونه و بعد چند سال اومدیم به این خونه جدیدمون خوب این اتفاق توی
خونه قبلیمون برای پدرم افتاده.
توی یه شب که مامان و منم خونه نبودیم ،بابام خوابیده بود یهو نصفه شب یکی از عروسکام صدا داد(نصفه عروسکام صدا دار بودن)
بابام رفت خاموشش کرد فکر کرد اتصالی کرده و بعد پنج دقیقه دو تا از عروسکام صدا دادن بابام بازم رفت خاموشش ولی بعد پنج دقیقه یهو همه عروسکام شروع کردن به صدا دادن(بعضی از عروسکام همراه با موزیک میرقصیدن)
دیگه بابام نه رفت خاموشش کنه نه چیزی سریع شال و کلاه کرد و رفت خونه مامان بزرگم تا بخوابه میگفت به انداره اون لحظه انقدر نترسیده بود.
.......
خوب بچه ها نظراتتون رو برام کامنت کنید و بگید کدومش بد تر بودش بای بای
