جادوگران طلسم شده  p3

از زبان اوکیو:

الان ۳ سال از اون موقع میگذره

الکساندرا و اوشیرو و میانا دیگه مثل قبل نیستن

همیشه ناراحتن ولی به روی خودشون نمیارن

و خب........دلیلش هم مشخص بود

اونا دوستانی در زمین پیدا کردن

از زبان الکساندرا:

دلم برای آرس تنگ شده

(به خودش پوزخندی میزنه و ادامه میده)اما تنها کسی که میتونه دروازه دنیای آرسو باز کنه فیلیرزه 

آهــــــــ الاههـــــــ من عجب بدبختی هستم هاهـــ

تق تق تق

الکساندرا:بیا تو....

خدمتکار:بانو ملکه فیلیرز ازتون خواستن که به سالن اجتماعات برید

الکساندرا:باشه...میتونی بری

رفتم به سالن اجتماعات و دیدم یه کوالا و بقیه نماینده ها به جز میانا اومدن اونجا

لیانا:میانا حیوون بهتر از کوالا پیدا نکردی؟

الکساندرا:چی؟اون میانائه؟

اوکیو:آره 

میانا بی توجه نشسته بود و هنوز کوالا بود

ملکه فیلیرز اومد

ملکه:همتون اومدید؟ خوبه...... هیم؟(کوالا دیده)میانا؟

میانا به یه خرس تنبل(همونایی که تو زوتوپیا بود)تبدیل شد و گفت:

بله.......(کاملا بی حال)

ملکه فیلیرز:خواستم بیاید تا درباره ی فستیوال جادوگری صحبت کنیم

اوشیرو:باشه فهمیدم چی میخوای 

میخوای زمینو فراموش کنیم و به جادوگری بپردازیم 

ملکه فیلیرز:آه.......واقعا نمیتونید اونارو فراموش کنید؟

الکساندرا خودشو به آب تبدیل میکنه(مثل ریوکو)و میره اتاقش

میانا هم خودشو به آفتاب پرست تبدیل میکنه و میره اتاقش

اوشیرو هم خودشو به یه نوع باد سرد(مثل فیلم ملکه برفی)تبدیل میکنه و میره اتاقش.....

سالن توی سکوت عمیقی غرق میشه.........

لیانا:ملکه چطوره خودتون حافظه شونو پاک کنین

ملکه فیلیرز:نمیدونم لیانا.......واقعا نمیدونم

چند دقیقه بعد توی فستیوال جادوگری:

گوینده:سلام میکنم به جادوگران سرزمین هفت جادو 

امروز یکی از بزرگ ترین روز های سرزمین ما خواهد بود

روزی که نمایندگان و از همه مهم تر ملکه فیلیرز قدرت بی نهایت

خودشون رو به نمایش میذارن

نیا  میاد بالا و بلور های درخشان آبی رنگ هم دور خودش معلق میکنه

اوکیو با یه پرواز حرفه ای حیرت انگیز یه جای دیگه وایمیسته

میانا هر دقیقه به شکل یک حیوون در میومد و در آخر به شکل یه ببر سفید وایساد

لیانا نمایش زیبایی از آتش راه انداخت و با یه ژست خفن وایساد

اوشیرو هم یه دونه 🐳شکل آب بالای سر نهنگ ساخت و بالاش وایساد

تیانا با یه نمایش ترسناک از جن ها و اسکلت ها و ارواح و.....وایساد

و ملکه فیلیرز با یه اجرا که اصلا قابل توصیف نیست بالا سر بقیه نماینده ها با غرور و افتخار معلق بود و با صدای بلندی گفت:

فستیوال جادوگری رو شروع کنید

بعد کلی جشن و خوشالی و امضاء و بخور بخور و جادو بازی و اینا

جشن تموم شد همه رفتن خونه شون

بعدش الکساندرا و اوشیرو   و میانا یواشکی رفتن با سنگ دروازه دروازه رو باز کردن و رفتن دنیای فانی ها

اونجا روز بود و بعدش اونا چون بهشون میخورد دبیرستانی باشن

رفتن دبیرستان ثبت نام کردن و پسرا شونم پیدا کردن

اما بعدش فهمیدن پسرا خودشون دوست دختر دارن و دلشون نشکست.......بله نشکست

بلکه عصبانی شدن و خواستن برگردن دنیای خودشون که دیدن 

آرس و کیم و مارک هرسه تاشون اومدن گفتن اونارو یادشون میاد

جادوگرا هم خیلی شوکه شدن اما بعد فهمیدن جادوی فراموشی فقط وقتی عمل میکنه که خودشون راضی باشن

بعدش هم همو بغل میکنن و تو دنیای فانی ها با هم میمونن

😄

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تامام شد

خودم میدونم مسخره نوشتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگه فک میکنی پارت بعد اون پایینه باید بگم واقعا اون پایینه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل۲:

ملکه اومد دنیا فانی ها و جادوگرا رو دعوا کرد بعدش قدرتشونو ازشون گرفت و رفت یه سری نماینده جدید به جای اونا انتخاب کرد بعدش دخترا که عادی شده بودن با خوبی و خوشی کنار عشقشون زندگی کردن..............

****************

واقعا از این داستان زده شده بودم بنابر این یه پایان مسخره واسش نوشتم

خو دیگه بای

[ دوشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۰ ] [ 15:6 ] [ 🍺perpel tigers🍺 ] [ ]
آخرین مطالب