بررسی گذشته:
نتونستن روح نفرین شده رو شکست بدن و یه انفجار هرکدومشونو به یه طرف بیابون پرت کرد و حالا هم همه شون بیهوشن
ادامه.......
از زبان الکساندرا:
از خواب بیدار شدم آخ......سرم چقدر درد میکنهههههه آیییییییی
یه پسره:خانوم؟حالتون خوبه؟بنظر میاد سرتون درد میکنه
الکساندرا:تو کی هستی؟
پسره:اسم من آرسه(آرِس)و شما؟
الکساندرا:من.....یادم نمیاد!
آرس:حتما شدت ضربه زیاد بوده....اما عیبی نداره من تو رشته پزشکی هستم فک کنم بتونم کمکتون کنم😊
الکساندرا:😯ممنون😊
آرس:خواهش میکنم😊حالا بلند شید
آرس زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد بلند شم به نظر میاد آدم خوبیه
اما ما هنوز اون روح نفرین شده رو شکست ندادیم(هه😎فک کردین جادوگرا فراموشی میگیرن؟کور خوندین عزیزانم من به عنوان نویسنده از شخصیت هام محافظت میکنم)باید تا وقتی بقیه رو پیدا کنم پیش انسان ها زندگی کنم
آرس:پس...هیچی یادت نمیاد نه؟
الکساندرا:نه!هیچی!
آرس:من درمانی برای فراموشی ندارم
اما بهتره تا اون موقع با شرایط آشنا بشی!
الکساندرا در ذهن:اوفففف این آدما جونشون بالا میاد تا یه چیزیو توضیح بدن بهتره کارو آسون کنم
الکساندرا بیرون ذهن:باشه پس از فردا شروع میکنم(دراز کردن دست)
آرس:آه باشه از فردا(دست دادن)
الکساندرا با دست دادن تمام اطلاعات توی ذهن آرس رو میبینه و یاد میگیره.......
این ویژگی رو همه جادوگرا دارن برای شرایطی که تو دنیای فانی ها باشن
الکساندرا و آرس تو خونه آرس و تو اتاق های خودشون میخوابن
فلش بک به انفجار
این بار از زبان اوشیرو:
(اوشیرو شخصیت سرد و محکمی داره و راحت گرم نمیگیره)
اوشیرو:وای خدای من فک نمیکردم موفق نشیم این نقشه عالی بود!
یه پسره:های دختره
اوشیرو بلند میشود و میگوید:دختره؟چته پسرهههه؟(با قافیه)
پسره:هوشَّ ادبو برم ماشالا خانومی هسی
اوشیرو:دلم میخواد به شوما ربطی نداره
پسره:پرو اصن میدونی مـ کیم؟
اوشیرو:هان؟ میخوای بگی شاهزاده ای؟
پسره:کیم(اسمشو گفت)
اوشیرو:هیم؟
کیم:اسمم کیمه
اوشیرو:خو به من چه
کیم:اسم تو چیه؟
اوشیرو:چرا باید بگم؟
کیم:چون منم اسممو گفتم
اوشیرو:اوهوک انگا من بش گفتم اسمیشا بگه
کیم:اوشیرو درسته؟
اوشیرو:تو از کودوم گورستونی اسمه منو میدونی؟
کیم:روی گردنبندت نوشته
اوشیرو یه نگاه به گردنبندش میندازه و میگه:
خیله خب باشه من دیگه رف زحمت میکنم(در حال رفتن)
کیم:هان؟کجا داری میری؟
اوشیرو:جایی که لازم نیست بدونی
کیم: باشه اصلا به من چه که کجا داری میری... اصلا برام مهم نیست.... حتی یه ذره
اوشیرو:آهــــــ بسیار خب باشه میدونم که باید تا پیدا کردن بقیه اینجا زندگی کنم و هیچی هم نمیدونم
وایــــــ الاهه بزرگ (اونا خدا ندارن الاهه دارن)چرا با من این چنین میکنییییییی
برگشتن به سمت کیم
اوشیرو:هی پسرهههه
کیم:ها؟تویی؟چرا برگشتی؟
اوشیرو:ببینم حاضری یه معامله بکنی؟؟؟؟؟؟؟
کیم:معامله؟
اوشیرو:آره معالمه خب ببین یه جورایی من اهل اینجا نیستم و از یه جای دیگه اومدم تا اینجا اوکی؟
کیم:اوکیــــ
اوشیرو:و باید خودمو با اینجا وفق بدم اما به کمک نیاز دارم خب؟
کیم:یعنیـــ اینکه منـــ تو رو با ایـنـجـا وفق بدمـــ آره؟
اوشیرو:دقیـــقا!
کیم:و دراضاش؟
اوشیرو:هرچی که بخوایـــ
کیم:مثلاااااا
اوشیرو:مامِله؟(دراز کردن دست)
کیم:مامله(دست دادن)
اوشیرو هم مثل الکساندرا با دست دادن اطلاعات میگیره.....
کیم:پس فک کنم تو خونه نداری نه؟
اوشیرو سرشو به نشانه ی تایید تکون میده
کیم:باشه پس میریم خونه خودم
فلش بک به انفجار:
این بار از زبان میانا:آی چقد دردم گرفت صبر کن!(به اطراف نگاه میکنه میبینه فقط شن و بوته ست)نـــــه الاهه بزرگ لین چه بلا ایه آخه مگه من چیکار کردم وایش چقد گرمــــه
ها؟یه مارمولک صحرایی؟
میانا میره سمت مارمولک،اونو لمس میکنه و به یه مارمولک صحرایی تبدیل میشه....
میانا:آخیش دیگه گرم نیست!عالیه و حالا بریم سمت خونه
یهو میانا یه چیزیو متوجه میشه.....
بیابون هزاران مایله و یه مارمولک نمیتونه همشو طی کنه پسسس
خودشو تبدیل به یه چیتا کرد و تند تند دوید ولی وقتی داشت میدوید
افتاد توی تله شکارچی ها...
(خدایی حوصله ندارم تعریف کنم خلاصه ش اینه که شکارچی ها میانا رو میبرن بفروشنش اما یه پسره میاد نجاتش میده و میبرتش خونه ش)
تو خونه مارک(همون پسره):
مارک:اون شکارچیا خیلی زخمیت کردن میرم پماد بیارم(رفتن)
میانا:آه خیلی درد داره دیگه نمیتونم فرم حیوانیمو حفظ کنم(برگشتن به حالت عادی)
مارک با پماد میاد تو اتاق...
مارک:یااااااااا ابلفضلللللل تو دیگه کی هستی اون چیتا کجاست
میانا در شرف بیهوش شدن:ک.....م.....ک(بیهوش شد)
مارک:هی خانوم.....خانوم؟....چرا بیهوش شد؟.....خدای من چیتا فرار کرده اما من چرا ندیدمش؟.....بیخیال مهم نیست باید ببینم این خانوم چرا بیهوش شد......چه لباسای عجیبی!
مارک پشتشو میگیره که بلنش کنه اما احساس میکنه دستش خیس شده و دستشو میبینه ای وای داد خونه!!!!بعد شخصیت عزیز دردونه مو درمان میکنه........
میانا روی تخته و مارک بهش زل زده ببینه کی بهوش میاد
مارک:گزارشی از چیتا توی این محوطه داده نشده پس کجاست؟
این زنه چجوری اومده تو خونه من؟
(فلاکسر عزیز دردونه م بهوش میاد)
مارک:ها؟بیدار شدی؟
میانا بلند میشه میشینه رو تخت میگه:آره بهوش اومدم
مارک:حالا بگو ببینم تو خونه من چیکار میکردی؟
میانا:هاه فقط قول بده جیغ نکشی باشه؟
مارک با شک:بااااشه
میانا جلوی مارک دوباره به چیتا تبدیل میشه....
ری اکشن مارک مثل اون پسره تو فیلم سینمایی راپونزله وقتی به قدرت موهاش پی میبره و دستاشو خوب میکنه
مارک:من که جا نخوردم تو جا خوردی نه بابامنوچهبهاینحرفا......و تا دو ساعت فقط مخ میا جونمو خورد😐😐😐😐😐
وسط ورور کردناش میا دوباره انسان میشه و میگه:تموم شد؟
مارک:ورپرور....هان؟آ آهان آره تموم شد تموم شد
میانا:این قدرت منه و کسی نباید ازش خبر دار بشه فهمیدی؟
مارک:آره کاملا عالی فهمیدم
میانا:حالا دستتو بده
مارک با ترس:چ.....چرا؟
من چیزی راجع به این دنیا نمیدونم واسه همین به اطلاعات تو نیاز دارم
مارک:اطلاعات من؟آهان باشه
بعد دریافت اطلاعات
میانا:wowدنیا چه تغییرات بزرگی کرده بهتون تبریک میگم
مارک:مم......ممنون
فلش بک به انفجار
این بار از زبان اوکیو(بچه ها اوکیو بال داره)
اوکیو:آییییییی چقدر درد دارم واییییییی احساس میکنم محکم کوبونده شدم به یه سنگ بزرگ(وی سرش را برمیگرداند و تخته سنگ را میبیند)حالا دیگه واقعا انتظار نداشتم اتفاق افتاده باشه😐
*جججججججییییییییییغغغغغغغغغ*یا ابلفضل ترسیدم کیه؟
(یک عدد انسان بال های اوکیو را میبیند)وای نه نباید بزارم رازمو بفهمه
اوکی میره سمت انسان و جادوش میکنه و با تمرکز فـــوق الــــعــــاده بالا به خاطراتش دسترسی پیدا میکنه و خودشو از توشون پاک میکنه و در میره
انسانه هم بهوش میاد و چیزی از اوکی یادش نمیاد.......
اوکیو میره بالای ابرها تا کسی اونو نبینه و دنبال بقیه جادوگرا میگرده اما فقط میتونه یکی شونو پیدا کنه....نیا
اوکیو:نیا!هی نیا!
نیا:اوکیو؟....اوکیو اینجا(دست تکون دادن)
اوکیو به زمین میرسه و وایمیسه پیش نیا
اوکیو:نیا تو خوبی صدمه که ندیدی
نیا:نه من خوبم اما بقیه کجان؟
اوکیو:نتونستم پیداشون کنم.......اما حالا باید چیکار کنیم؟نقشه شکست خورده و نمیتونیم بدون هم برگردیم
نیا:ما فقط دو تیکه از سنگ دروازه رو داریم
فلش بک به وقتی که هنوز به دنیای فانی ها نیومده بودن
ملکه فیلیرز:صبر کنید.......قبل رفتن باید این سنگ هارو با خودتون ببرید
میانا:ملکه این سنگ ها چیه؟
ملکه به هرکدومشون یه تیکه از سنگ رو میده و میگه:
من اونجا نیستم پس وقتی کارتون تموم شد با استفاده از این سنگ ها دروازه ی جادویی رو باز کنید
نیا:من راجع به این سنگ ها شنیدم اونا بدون هم کار نمیکنن
ملکه فیلیرز:درسته!اما تنها راه برگشته!حالا برید
پایان فلش بک
اوکیو:باید با همدیگه دنبال بقیه بگردیم
نیا:بسیار خب بریم
نیا با قدرتش خودشو معلق میکنه و میره دنبال بقیه
اوکیو هم پرواز میکنه و میره
حالا میریم سراغ تیانا و روح نفرین شده
قبلش حتما باید یه توضیح کامل بدم:
خب وقتی تیانا خواست جادوی روح رو از بدنش خارج کنه اون روح بهش غلبه کرد و روح تیانا رو میخواست از بدنش بیرون بکشه
اما تیانا چون خیلی قوی بود تونست مقاومت کنه ولی روح نفرین شده هم خودش هم تیانا رو برد به یه جایی بین سرزمین جادوگران و سرزمین فانی ها(یه مکان بین بعد ها)و اونجا با هم دیگه تن به تن مبارزه کردن و خب هردوشون هم قوی بودن پس مبارزه سختی بود
مبارزه:
تیانا ترسناک ترین جن ها و ارواحشو احضار کرده بود و دستور حمله داد
روح نفرین شده به دلیل مهر شدن بعضی قدرت هاش نتونست ارواح رو احضار کنه پس خودش تنهایی با صد ها روح و جن مبارزه کرد
شرایط خیلی برای اون روح نفرین شده سخت بود
وقتی که داشت با اسکلت های ترسناک و زنده ای(برگرفته از فیلم قصر ارواح) که دورش بودن میجنگید یه خنجر قوی و محرک توی ستون فقراتش فرو رفت (ستون فقرات خیلی مهمه)داشت خون بالا میاورد اما بازم برای زنده موندن تقلا میکرد...........
تیانا:میخوای شکستو قبول کنی یا نه؟ توبه زودی میمیری
اون روح در حال مرگ گفت:هر....ر......گز........(مرد😐)
تیانا:آهههههههه چقد سخت گیر بود (در حال دور شدن از محل حادصه بود که یهو...............
یهو
یه دست ترسناک پاشو گرفت و میخواست اونو با خودش بکشه
تیانا وحشت کرده بود،تقلا میکرد،التماس میکرد..................
تا اینکه یهو یه چیزی اونو بیرون کشید و نجاتش داد
اون ملکه فیلیرز بود!!!!!!
تیانا:ملکه فیلیرز؟!
ملکه:اتفاقی که الان افتاد واقعی نبود،یه توهم بود که تو رو با خودش به دنیای وحشت بکشه و نفرینت کنه
تیانا:یعنی میگید اون......؟
ملکه فیلیرز:بله انرژی سیاه بود
استپ
انرژی سیاه خود تاریکی اصلیه که به یه جادوگر قوی به عنوان طعمه
نیاز داره........همین
پایان استپ
تیانا:ممنون که منو نجات دادید(تعظیم میکنه)
ملکه فیلیرز:حالا.....باید بقیه رو پیدا کنیم
قبل اینکه تو دنیای فانی ها جادوشونو از دست بدن(فک نکنم نیازی به توضیح باشه)
دنیای فانی ها:الان شبه و انسان ها خوابن
الکساندرا نشسته و به آرس که خوابیده نگاه میکنه.....
متاسفم....و ممنونم.......(خودشو از حافظه آرس پاک کرد)
ملکه فیلیرز دروازه رو باز کرد و الکساندرا رو با خودش برد
کیم و اوشیرو توی کلاب هستن
کیم به خاطر نوشیدن زیاد بیهوشه و سرش رو شونه ی اوشیروئه
اوشیرو هم خودشو از حافظه کیم پاک کرد و با ملکه فیلیرز رفت
میانا هم همینطور رفت خونه.......
ملکه فیلیرز توی یه مهمانی همگانی آزادی سرزمین از دست روح نفرین شده رو به همه اعلام کرد و مدال هارو اهدا کرد
************************************
پایانش یه نمه غم انگیز بود اما نترسین ایده هام خیلی زیاده فانی هارو ول نمیکنم
