💔 دختر بی سرپرست 💔 P2

خب قبل اینکه داستان رو شروع کنید اسم راهزن ها روبهتون بگم 😂😂 
راهزن اول : توماس
راهزن دوم : جرمی
خواهر راهزن ها : لایلا ( واقعا دیگه اسمی به ذهنم نیومد😂😂 )

 

 

 

 

 

 

 


گابریل : ادرین ! ادرین ! حاضر شو دیر شد اقای اکرمن منتظرمونه .
ادرین : پدر من که گفتم نمیخوام بیام اینجا برم چی کار شما برید دوستتون رو ببینید و بیاید دیگه .
گابریل : راستی ادرین دوستم تام یک دختر هم داره ها ! 
ادرین : ها ؟
گابریل : اره تام یک دختر داره که اسمش مرینته و هم سن و سال توعه از کجا معلوم باهم دوست نشین !
ادرین : خب حالا پدر باهاتون میام امیدوارم بهم خوش بگذره .
گابریل و ادرین سوار ماشین شدن و رفتن .
گابریل در زد دید کسی در رو باز نمیکنه متوجه شد که در بازه ،
توی خونه رفت و خیلی شکه شد ، دید سابین و تام غرق در خون روی زمین افتادن . 
ادرین با وحشت به جنازه ها نگاه میکرد .
گابریل : ادرین خونه رو بگرد ببین میتونی یک دختر پیدا کنی .
گابریل و ادرین خونه رو گشتن ولی مرینت رو پیدا نکردن . 
گابریل : ادرین پسرم برو خونه من به پلیس زنگ میزنم .
ادرین : باشه پدر .
( در همون لحظه )
توماس : خب با این دختر چیکار کنیم جرمی؟
جرمی : اینم سوال داره خنگ خوب معلومه میفروشیمش .
راهزن ها دست و پای مرینت ور بسته بودن .
تق تق تق ( صدای در )
توماس رفت و در رو باز کرد دید یک بچه پشت دره . 
توماس : اههه سلام عمو اینجا چیکار میکنی ؟ اسمت چیه عمو ؟ بچه ای که پشت در بود :  سلام اسم من ادرینه من پدرم رو گم کردم که این کلبه رو دیدم و اومدم اینجا .
توماس : باشه عمو من پدرتو........
ادرین چاقو رو فرو کرد توی شکم راهزن .
جرمی : هااااااا تو چی کار کردی بچه دماغو !!!
و ادرین ناگهان نیزه ای که گوشه ی دیوار بود رو زد به چشم جرمی بعد هر جایی که تونست اون نیزه رو فرو کرد توی بدنش.
مرینت با ترس و وحشت نگان میکرد.
ادرین جرمی رو کشت .
و سریع رفت و دست ها و پا های مرینت رو باز کرد .
یکی از در اومد تو اون لایلا بود ،لایلا که خواهر جرمی و توماس بود جنازه ی داداش هاش رو که دید بغض کرد و گریه کرد .
لایلا : شما ب٭ی٭پ٭د٭ر٭م٭ا٭د٭ر٭ا٭ چی کار کردید !!!!
و گردن ادرین رو گرفت جوری که داشت خفه میشد .
ادرین : مرینت بیا بیا و خلاصش کن ! بجنگ ! بجنگ ! تا نجنگی پیروز نمیشی ! 
مرینت : چی ؟ نمیتونم ! نمیتونم !
ادرین : مگه نمیخوای انتقام پدر و مادرتو بگیری؟
مرینت : چی !
مرینت انگار که نیروی جدیدی از درونش زنده شده بود چاقو رو برداشت و حمله ور شد به طرف لایلا و چاقو رو توی قلبش فرو کرد .... 





خب خب تمامید خوب بود ؟

برای پارت دوم هومممممم سه کامنت راستی این داستان رو توی وبلاگ لیدی میراکلس : همه چی راجع لیدی باگ هم میذارم فکر نکنید کپیه .

.فعلا.

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ ] [ 22:5 ] [ 🍃kagami🍃 ] [ ]
آخرین مطالب