خبر جدید در مورد زندگی من 😐😂

روز بعد تولدم مامانم گفت واس ناهار سیب زمینی درست کنم خب منم دست به کار شدم سیبزمینی رو ریختم تو دیگ 

هی میگفتم خدایا چرا دارن سیب زمینیا پودر میشن 

کاشف به عمل امد روغن داغ نشده بود 😂😂 

خلاصه مادرم منو به بار فحش بست 

دیگم سوزوندم به  یه طرف اقا من دیگ انداختم تو سینک هی روغن به اطراف پخش میشد 

نگو اب هی میریخت توش 

مامانم با فحش ها مناسب رده سنی ۱۰۰ سال به بالا گذاشتتش رو سینگ نه تو سینک 

دوباره سیب زمینی پوست کندم درست کردم 

و خب مثل قبل پورد نشدن بله بجاش نصفشون سوختن 

اخر سرم هم من درست کردم هم من اوردم هم من بردم هم من شستم 

دستام الان برق میزننن کلا نامرئی شدت 😂😂 

همون روز رفتیم خونه مادر بزرگم پسر عموم طاها بود باهم حرف میزدیم من بهش امید میدادم 

دقیقا اینجوری = تو خوابی که مادرت دید تو تیگه تیکه میشی در اینده باباتم مییمره 😐 

چیه اقا من همینم خون خونریزی نباشه منم نیستم 

شب رفتیم خونه دوباره اب رفته بود الان ۴ روزه خونه مادر بزرگم میرفتیم میومدیم جمع ۲ شبم که خوابیدیم میشه امروز که دارم حرف میزنم 

امدیم خونه مادر بزرگم خوابیدیم اوفف باسنم ترکید تشکاشون نرم نبودن 

بعدش صبح که شد رفتم حموم که عزیز شیر اب اشپز خونه رو باز کرد سوختم 

هی یخ میشد هی داغ اخرشم جزغاله برگشتم اما عجب کیفی داد سبک شدم والا 

بعدشم که دختر عمه ام راحله امد 

خلاصه تو یک بازی که تو تبلت خواهرم بدد یه دختر با لباس درست کرد گفت خوبه منم گفتم نه 😐 

والا همیشه که نباید امید داد 

خودشم میگه تو فوق الاده انگیزه میدی 

رفتیم توب بازی کنیم هی میخورد اینور اونور چون من نمیگرفتم اخر هم گفت چرا نمیگیری گفتم یه بار با پسر خاله ام که ۶ سالشه توب بازی کرد خورد به شکمم من دیگه فکر نمیکردم دسشویی برم 😂 واس همین از توپ میترسم 

اقا اونم گفت همدردیم به هم دست دادیم 

کاشف به عمل امد اون این حادثه رو میز کابینت واسش افتاد برعکس شکم خورد به وسط پاش 

هر دو مون همدرد نشستیم پاهامونو دراز کردیم توپو پرت نمیکردیم میدادیم دست هم .... 

خب بعدشم خونه خالم رفتمو برگرشتم تا به الان که نت خریدم 

تا روزی دیگر در روز 😐 

اصلا ولش کن خودمم نفهمستم 

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ ] [ 9:1 ] [ 🐺ladywolf🐺 ] [ ]
آخرین مطالب