شاهدخت پارت ۱: سر میز صبحانه

از زبون زویی:

از خواب پاشدم چون یه خانم داشت منو تکون میداد

-احیانا نمیخوای پا شی شاهدخت زویی؟

من: ای خدا... الان پا میشم نزن منو

اوه راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم من شاهدخت زویی دوپن چنگ هستم و ایشون که دارن منو از خواب بیدار میکنن شاهدخت مرینت هستن خواهر من

مرینت: زویی...

من: نگران نباش عزیزم پاشدم دیگه

مرینت: ساعت ۱۲ ظهره

من: وات؟

نگاه کردم دیدم ساعت تازه ۷ صبحه

من: چرا انقدر ساعت تو جلوئه؟

مرینت: من از ساعت ۵ صبح بیدارم خب معلومه که الان باید ظهر من باشه

من: بزن بریم صبحونه بخوریم

از زبون مرینت:

با زویی رفتیم صبحونه بخوریم

من: صبح بخیر مامان

زویی: صبح بخیر بابا

نشستیم تا صبحونه رو بیارن

مامان: مرینت حدس بزن از کدوم کشور دارن میان خواستگاریت؟

من: لابد همون همیشگی

مامان: نه عشقم از کشور مادوپیا 

من: چی؟

بابا: مادوپیا دو تا شاهزاده داره و فیلیپا هم دو تا شاهدخت 

مامان: تو با شاهزاده آدرین ازدواج میکنی و زویی هم با شاهزاده لوکا 

زویی که اصلا با دهن پر حرف نمیزد یهو هرچی میوه بود از دهنش پرت شد بیرون: چییییییی؟

 

 

 

 

 

دستم شکست

برای پارت بعد ۳ کامنت

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ ] [ 12:42 ] [ 🌈Casmobug🌈 ] [ ]
آخرین مطالب