از زبون زویی:
از خواب پاشدم چون یه خانم داشت منو تکون میداد
-احیانا نمیخوای پا شی شاهدخت زویی؟
من: ای خدا... الان پا میشم نزن منو
اوه راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم من شاهدخت زویی دوپن چنگ هستم و ایشون که دارن منو از خواب بیدار میکنن شاهدخت مرینت هستن خواهر من
مرینت: زویی...
من: نگران نباش عزیزم پاشدم دیگه
مرینت: ساعت ۱۲ ظهره
من: وات؟
نگاه کردم دیدم ساعت تازه ۷ صبحه
من: چرا انقدر ساعت تو جلوئه؟
مرینت: من از ساعت ۵ صبح بیدارم خب معلومه که الان باید ظهر من باشه
من: بزن بریم صبحونه بخوریم
از زبون مرینت:
با زویی رفتیم صبحونه بخوریم
من: صبح بخیر مامان
زویی: صبح بخیر بابا
نشستیم تا صبحونه رو بیارن
مامان: مرینت حدس بزن از کدوم کشور دارن میان خواستگاریت؟
من: لابد همون همیشگی
مامان: نه عشقم از کشور مادوپیا
من: چی؟
بابا: مادوپیا دو تا شاهزاده داره و فیلیپا هم دو تا شاهدخت
مامان: تو با شاهزاده آدرین ازدواج میکنی و زویی هم با شاهزاده لوکا
زویی که اصلا با دهن پر حرف نمیزد یهو هرچی میوه بود از دهنش پرت شد بیرون: چییییییی؟
دستم شکست
برای پارت بعد ۳ کامنت
