💔دختر بی سرپرست💔 P1

پارت اول

توی این دنیا ی کوچیک زوج خوب و صمیمی زندگی میکردند که صاحب یک دختر بودن .
اسم دخترشون مرینت بود ، مرینت ۷ سالش بود .
یک شب که مثل همیشه مرینت داشت با پدر و مادرش شام میخورد ،
 تام گفت : دخترم مرینت یادت هست که من یک دوستی داشتم که هر چند وقت یکبار به خونمون میومد ؟
مرینت : بله بابا جون .
تام : خوبه چون امشب میخواد بیاد خونمون ولی یک نفر هم همراهش هست .
مرینت : کی بابا ؟
تام : گابریل دوستم یک پسر داره که امشب با خودش اون رو میاره ، پسرش هم سن و سال تو هست ، اسمش هم ادرینه .
مرینت : عالیه بابایی منتظرم تا ادرین رو ببینم .
درینگ درینگ درینگ ( صدای در )
تام : حتما گابریله.
تام رفت و در رو باز کرد ، مردی که پشت در بود چاقو رو توی شکم تام فرو کرد و تام افتاد روی زمین .
سابین : تو که گابریل نیستی !
اونها راهزن بودن که دنبال مرینت اومده بودن که اون رو ببرند و بفروشنش چون که مرینت رگه ی اسیایی داشت .
سابین داشت دستش رو نزدیک چاقویی میکرد که روی میز بود تا اون رو برداره ، چاقو رو برداشت و حمله ور شد طرف راهزن ها .
سابین : مرینت فرار کن فرار کن !
مرینت : اما بابا !
 راهزن ها تبری که دستشون بود رو به سر سابین زدن و سابین غرق در خون روی زمین افتاد .
مرینت : مامان نهههههههه !!!
راهزن ها : بهتره تو هم مقاومت نکنی وگرنه به سرنوشت پدر و مادرت دچار میشی .
راهزن ها چوب رو به سر مرینت زدند تا بی هوش بشه .....
( پایان پارت اول )




خب کیوتا برای پارت بعدی ۳ کامنت 

.فعلا.

[ جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ ] [ 17:6 ] [ 🍃kagami🍃 ] [ ]
آخرین مطالب