معشوقه های خلافکار پارت۸:کتاب اسرار۲

پارت هشتم کتاب اسرار ۲

آدرین:ای دماغم و از اونجا دور میشه و رو نزدیک ترین صندلی میشینه و دماغشو می‌مالنونه 

 

/پایان فلش بک/

مری عزیز لباس خوابشو با لباس عادیش عوض میکنه

این لباس👆

مرینت میره بیرون و دستشو میزاره رو کمرش

مرینت*حالا من چطوری بقیه رو پیدا کنم🧐

میره میشینه رو صندلی رو به روی آدرین، چشماشو میبنده،دست به سینه میشینه و اخم کم رنگی رو صورتش میاد که نشونه از فکر کردنشه 

مرینت*خوب....اگه من این جام یعنی اون دختره ی رو مخ  لازانیا'اسم اون بد بخت لازانیا نیست الیزابته😑مری بهش میگه لازانیا' دوباره منو فرستاده تو یه کتاب و با شناختی که از اون لازانیا دارم حتمی یه کتاب معمایی و جناییه ولی مسئله اصلی اینه که چطوری بقیه رو پیدا کنم وقتی چهره هاشون تغیر کرده.....هووومم..الان هرکی باید یه نقشی تو کتاب داشته باشه..با توجه به لباسام فکنم من کارآگاه باشم...باید اول بقیه رو پیدا کنم و بعد......

با صدایی که مرینتو صدا میکرد مرینت از افکارش بیرون کشیده شد

صدا:خانوم..خانوم

مرینت:چه مرگته ...نمیبینی دارم فک میکنم  و چشماشو باز میکنه و به مردی که صداش زده نگاه میکنه *با اخمی پر رنگ*

مرد:عذر میخوام...خواستم بپرسم اینجا کجاست

مرینت:من خودمم نمی دونم کدوم قبرستونیم میخوای از من بپرسی😒

مرد:چطوری وقتی اینجا زندگی می‌کنید نمی دونید کجایید 😐

مرینت:آنقدر رومخم نرو ...نکنه دوست داری جرت بدم💢*نکته:مرینت از اینکه وست فکر کردن راجب موقعیتش و اینا یا وست حرف زدنش بپرن  بدش میاد و عصبی میشه* و یه چاقو خلق میکنه و طرف مرده میگیره

مرده:هن؟ قدرت خلق کردن داری؟

مرینت:کورییی💢💢💢🗡 

مرده:ن...نه....میشه بپرسم اسمتون چیه؟😰

مرینت؛مرینت...مرینت دوپن چنگ💢💢

مرده:مرینت😲

مرینت:چه زود پسر خاله شدی 💢💢 💢 💢🗡🗡

مرده:بابا منم آدرین...آدرین آگراست

مرینت:آدرین؟

مرده:آره خودمم

مرینت:موجود رومخ💢..دیگه نپر وست فکر کردنم وعلا زنده موندنتو تظمین نمیکنم

آدرین:ب..باشه😰..ح‌.حالا به نتیجه ایم رسیدی 

مرینت:آره تا حدود....

ادرین:خوب؟

مرینت:وست حرفم نپر💢....داشتم میگفتم ...آره تا حدودی یه چیزایی فهمیدم...از اون جایی که قبلا تو همچین موقعیتی بودم باید بگم ..این اتفاق کار یه دختر به اسم الیزابت یا همون لازانیاست مارو فرستاده تو یه کتاب معمایی و جنایی من کارآگاه و تو....با توجه به لباست  باید بگم دستیارمی ..باید بقیه رو پیداکنیم ...یا کتاب رو کامل کنیم یا من مرکز کتاب رو لمس کنم در هر حالت میتونیم بر گردیم😌

آدرین:که این طور

مرینت:ولی یه مشکل داریم

آدرین:چه مشکلی

مرینت:از اون جایی که چهره ی من و تو تغییر کرده پس چهره ی بقیه هم تغیر کرده و این کارمونو سخت می......

_خانوم آدامز آقای اندرسون ...چند نفر برای دیدنتون اومدن

مرینت دوباره عصابش خورد میشه دستاشو مشت میکنه و سرشو پایین میندازه آمادست بره طرفو جر بده که 

آدرین میپره وست و میگه 

آدرین: بگو بیان

_چشم 

ورفت بعد چند دقیقه چهار نفر اومدن تو

دوتا زن دوتا مرد 

مرد۱:عااا...سلام 

مرینت:💢 و خواست ترفو جر بده که آدرین زود تر دست به کار شد 

ادرین:سلام  ..چه کمکی از دستمون بر میاد 

مرد۱:نمی دونم والا 

آدرین:😶

مرینت:💢💢

مرد۱:🤷🏻‍♀️

آدرین:پس چرا این جایید😶

زن۱:این*اشاره به زن ۲* بهمون گفته باید بیایم اینجا😒

مرینت:میشه خودتونو معرفی کنید

زن۱:کلویی بورژوا 

همه :کلویییی؟

کلویی:چطونه😒

یه دفه مرینت میپره رو کلویی

مرینت:عرررررر کلو جونم😍

کلوی:تو دیگه کدوم خری هستی از من رو من بلندشو 💢

مرینت:خر چیه....منم مرینت

دوباره همه باهم"جز آدرین":مرینتتتتتت!

مرینت:چیه...مگه جن دیدید

زن۲:جن نه ولی من یه دوست رو مخ ولی قدیمی و دیدم

مرینت:معرفی لطفا

زن۲:آلیا سزار

مرد۲:لوکا کوفین

مرد۱:نینو لحیف

مرینت:پس کارمون ساده شد 

نینو:احساس میکنم جای چند نفر کمه 

مرینت:جای یه نفر کمه که اونم مارتیناست 

لوکا:پس آدرین چی 

مرینت:اون که اینجاست  و به آدرین اشاره میکنه

آدرین:من به این گندگی رو ندیدی؟...بهم بر خورد💢

کلویی:مرینت از روم پا میشی یا سایه ی سیاه بندازم به جونت💢💢💢💢💢💢🗡🗡🗡🗡🗡

مرینت:جوش نزن بابا پاشدم  و مرینت از رو کلویی بلند میشه

آلیا:خوب مرینت ...منتظریم بهمون بگی که چه خبره

مرینت هم کل چیزاییرو که به آدرین گفت‌و بهشون میگه 

لوکا:پس اول باید مارتینا رو پیدا کنیم

مرینت:دقیقا

آلیا:باید یه چیزی رو بهتون بگم 

همه:؟؟؟؟؟

آلیا:قبل اومدن خانوم خونه منو صدا کرد و بعنوان بزرگ ترین دختر خونه یه موضوعو بهم گفت 

مرینت:خوب؟

آلیا:اون گفت پسر بزرگ خانواده بر اثر خون ریزی زیاد مرده ..خوب این مرگ طبیعی به نظر میاد ولی خانوم بزرگ گفت خون ریزی داخلی بوده و بیش از اندازه زیاد بوده در ضمن دلیلی نداره یک نفر یک دفه ای بدنش از درون خون ریزی بکنه  و بمیره ..پس گفت با این سه تا بیام اینجا تا قاتل پسر بزرگ خانواده مشخص بشه و قاتل مجازات بشه

مرینت:که این طور......

آدرین:خوب...نتیجه ای گرفتی

مرینت:نه...باید جنازه رو برسی کنم 

لوکا:در این صورت باید بریم کالبد شکافی جنازه هنوز اون جاست تا دلیل دقیق مرگش مشخص بشه 

مرینت:بریم 

و همه راه افتادن سمت کالبد شکافی 

اونجا یه مرد بود که مسئول اونجاست*جون شما تاحالا نرفتم اونجا انتظار ازم نداشته باشید که بدونم  اونجا چه خبره*

مرد مسئول:کمکی از دستم بر میاد خانوم

مرینت:آره میخوام جنازه ی آقای ویزنی*مشکل کمبود فامیل دارم*رو برسی کنم 

مرد مسئول:متاسفم خانوم اما نمی تونم این اجازه رو.....حرفش با کوبیده شدت دست مرینت رو میز نصفه موند 

مرینت:گفتم باید جنازه ی آقای ویزنی رو برسی کنم

مرده:گفتم نمیشه خانوم

دور مرینت رو حاله های سیاه میگیره سرشو پایین میندازه و رو صورتش سایه میوفته

این شکلی👆فقط با حاله های سیاه دورش تصور کنید 

مرینت:ببینم ..تو چیزی گفتی

مرد مسئول:ن..نه اصلا..بیاید ببرمتون پیش جنازه آقای ویزنی😰

مرینت حالتش عادی میشه

مرینت:بریم

نینو:الحق که مری خودمونی😌

همه با هم رفتن پیش جنازه 

مرده:این جنازست 

مرینت بدون حرف به جنازه نزدیک میشه بادستش پارچه ی سفید رو میگیره و با یه شتاب کل پارچه رو از رو جنازه بر میداره

بدن جنازه از چند ناحیه بشدت کبود شده بود و باد کرده بود حتی چند جا هم سوراخ شده بود

مرینت آروم رو کبودی روی شکم مرده دست میکشه

مرینت:به نظر میاد خون ریزی خیلی زیاد بوده 

سرش رو رو شکم مرده میزاره و ادامه میده

مرینت:بدنش از داخل از هم پاشیده 

مرینت سرشو بلند میکنه و پای مرده رو فشار میده پوست مرد بشدت نازک شده بود جوری که با فشاری که مرینت داد پوست باز شد و خون ریخت بیرون

مرینت*فقط یه نفرو میشناسم که این طوری آدم بکشه ...و اون....مارتیناست ....اما چرا مارتینا باید این شکلی آدم بکشه اگه میخواست قوس تر بشه باید شیره ی جونشو می‌گرفت  و طرف سکته میکرد ...اما ...تو این حالت کشتن....هوففففف.. مغزم کار نمی کنه ....فکنم باید از خودش بپرس...

نینو:مرینت....مرینت کجا سر میکنی

و بله این بارم نینو مرینتو از افکارش کشید بیرون  مرینت با یه نگاه فوق‌العاده عصبی بع نینو نگاه کرد

مرینت:😡💢💢💢

نینو:گ*ه خوردم😨🤐

مرینت نفش عمیقی میکشه و میگه 

مرینت:بیاید بریم 

و دوباره بر میگردن دفتر کارآگاهی مرینت

لوکا:خوب مرینت چی فهمیدی 

مرینت:همون طور که همتون حدس میزدید کار مارتیناست ولی یچیزی اینجا ایراد دار...

همه:چی؟

مرینت:میگم وست حرفم نپرین🤬💢💢🗡🗡

بقیه:گ*ه خوردیم🤐🤐🤐🤐🤐

مرینت:داشتم می‌گفتم یه چیزی اینجا مشکل داره ...اونم اینه که...مارتینا بدون اجازه سازمان آدمی رو نمی کشه اگرم بکشه شیره ی جونشون میگیره تا قوی تر بشه و در اون صورت فرد سکته قلبی میکنه..نه خون ریزی داخلی ...و این روش رو..فقط با ارواح میشه اجرا کرد...ولی مسئله اینه...که چرا مارتینا باید اون فرد رو بکشه...دلیل اینو فقط باید از خودش پرسیم

نینو:حالا از کجا پیداش کنیم

مرینت:با قدرت آینده بینی اون دختره آکیلا تونستم یه قسمت از آینده رو ببینم ...مارتینا فرداشب دوباره پیداش میشه و این بار هدف پسر دومه یعنی لوکا

لوکا:من؟

مرینت:آره...باید برای فردا شب آماده بشیم من یه نقشه ی خوب دارم

کلویی:خوب بگو بینیم 

مرینت:نقشه ی من اینه........‌‌‌‌‌...اوکی

همه:اوکیه

__فردا__

مرینت:هاااااااااممممم*خمیازست مثلا*

مرینت بلند میشه کار های صبحگاهی رو انجام میده لباسشو عوض میکنه *همون لباس دیروزی* موهاشو دم اسبی میبنده که  در اتاقو میزنن

مرینت:کیه

صدایی همانند صدای آدرین:خانوم آدامز میتونم بیام تو 

مرینت:بیا و بله آدرین خان وارد میشه

آدرین:خانوم آدامز چند نفر برای ملاقات باشما اومدن 

مرینت:آدرین...حالت خوبه...از کی من شدم خانوم آدامز😐

آدرین:ببخشید خانوم آدامز فکنم سرتون به سنگ خورده باشه  وعلا باید بدونید که من ویکتور هستم نه آدرین

مرینت*هن؟...الان این چه زری زدی...ویکتور خرکیه...نکنه...اون تحت تاثیر اینجا قرار گرفته...هوفففف....عالی شد

و باز هم با صدای آدرین به خودش می‌آید 

 آدرین:بیاید بریم دیگه خانم آدامز

مرینت:باشه بریم

مرینت و آدرین میرن بیرون و با اون چهار تا رو به رو میشن

مرینت:مشکلی پیش اومده😐⁉️

کلویی:خانوم آدامز.....ما به کمکتون نیاز داریم

مرینت:چه کمکی❓❓

آلیا:من مطمعنم برادرم به قتل رسیده... ولی...دکترا میگن مرگ اون یه مرگ طبیعی بوده....باید کمک کنید تا بتونم قاتل برادرم رو پیدا کنم

مرینت:....میتونیم بریم به کالبد شکافی برای برسی جنازه....فقط قبل از اون من یه کار کوچیک تو اتاقم دارم 

و مرینت جمع رو ترک میکنه و به سمت اتاقش میره 

از رو میز اتاقش یه کاغذ بر میداره و با یه مداد شروع به نوشتن اتفاق های اطرافش میکنه 

مرینت*این طور که معلومه این کتاب رو همه تاثیر گذاشته ...حتمی به خاطر بشر مطرود رو من تاثیر نداشته ولی مطمعنم تا سه ساعت آینده رو منم تاثیر میزاره....اگه هممون همه چیز رو یادمون بره دردسر میشه...پس باید کاری کنم که حتی اگه همه چیز رو از یاد بردم حداقل موقعیت هر فرد و نقشه رو از یاد نبرم 

مرینت:خوبه....تموم شد  و کاغذ رو تا میکنه و تو جیب لباسش گذاشت 

مرینت میره بیرون پیش بقیه

مرینت:خوب بریم 

همه:بریم

و به سمت کالبد شکافی میرن 

مرده مسئول:د..دوباره شمایید 

مرینت:میخوام جنازه ی آقای ویزنی رو ببینم 

مرده:ب..بله ..از این طرف 

همه باهم میرن پیش جنازه و مرینت کارای قبلی رو تکرار میکنه این بار ادا در میاره

لوکا:خوب....کارآگاه آدامز تشخیصتون چیه 

مرینت اخم کم رنگی میکنه و سرشو سمت اونا بر میگردونه*عکس بالا*

مرینت:برادر شما....به قتل رسیده رو شو بر میگردونه سمت مرد مسئول و ادامه میده

مرینت:ممنون...آقا و از اتاق خارج میشه 

آدرین:خوب....تکلیف چیه خانوم آدامز 

مرینت:باید بریم عمارت ویزنی

همه:باشه 

وراه میوفتن سمت عمارت ویزنی

__تو راه__

مرینت:آقای ویزنی

لوکا:بله

مرینت:اهیانن خوانواده ی شما با کسی مشکل نداره*چهرش بازم مثل عکس بالاست*

لوکا:خ..خوب فکر نمی کنم 

مرینت:لطفا کمی جستوجو کنید 

لوکا:باشه

-بعد ده دقیقه-

مرینت*فکنم کم کم کتاب داره رو منم تاثیر میزاره...هرچی میگردم...خاطرات بچگیم یادم نمیاد 

__بعد رسیدن به عمارت__

به عمارت رو به رو شون نگاه کردم

کلویی:همین جاست 

عمارتشون این بود👆

مرینت*ای خر پولای...خر شانس...بیشعور😲(حرف دل من😐👌)

همه با هم وارد عمارت میشن تو سالن پذیرایی رو مبل ها میشینن 

مرینت:خوب آقای ویزنی....جواب سوال منو ندادید 

لوکا:خوب...حالا که فکرشو میکنم ...چند روز پیش پدرم با یه مرد دعوا کرد 

مرینت:اطلاعاتی از خوانواده ی مرد ندارین

نینو:تا اون جایی که من میدونم مرد یه زن بیمار و یه دختر جوان داشت 

کلویی:ولی بعد از اون ماجرا...مرد و زنو بچش نا پدید شدن 

مرینت:که این طور....با این حساب فکر میکنم که....هدف بعدی قاتل....شما باشید (نکته:الان دقیقا چهار ساعتی از وقتی تو دفتر کارآگاهی مرینت بودن گذشته)آقای ویزنی

لوکا:چ..چی؟...چرا من 

مرینت:به موقش متوجه میشید فعلا باید دنبال راهی برای گیر انداختن قاتل باشیم....میتونم اطراف عمارت رو ببینم 

آلیا:اگه به گیر انداختن قاتل کمک میکنه ... حتمی

مرینت:پس بریم 

آلیا:رینا راه نماییشون کن

کلویی:باشه...دنبالم بیاید مرینت و آدرین دنبال کلویی راه میوفتن و کلویی تقریبا همه جارو نشونشون میده، وارد باغ شده بودن ...مرینت دستشو میکنه تو جیبش*مثلا ریکشن گرفته تا فکر کنه* که

احساس میکنه دستش خورده به یه چیزی  اون چیز رو بیرون میاره و بایه کاغذ تا شده رو به رو میشه

کاغذ رو باز میکنه و نوشتش رو میخونه*از من انتظار نداشته باشید نوشته رو براتون بخونم وقتی خودتون میدونید چی شده😶*مرینت بعد خوندن اون همه اتفاق ها از جلوی چشمش رد میشه

آدرین:اون چیه خانوم آدامز 

مرینت:یه نقشه ی عالی😈

کلویی:خوب؟

مرینت:........

__شب همون روز__

لوکا در خواب ناز به سر می برد که یه فرد تو لباس خدمتکار آروم وارد اتاق شد ساطور آشپز خونه که دستش بود رو بالا برد اومد فرو کنه تو قلب لوکا که 

چراغ روشن شد دختر برگشت و با اعضای خانواده و کارآگاه ها رو به رو شد 

مرینت:حالت چطوره مارتینا

مارتینا:چ...چی؟

/فلش بک به موقعی که مارتینا فهمید اومده تو کتاب/

مارتینا جلوی یه مرد که غرق در خواب بود به خودش اومد 

مارتینا*من ..اینجا چیکار میکنم 

صدا*بکشش بکشش

مارتینا:کی رو

صدا*اونو بکش...اون مرد

مارتینا:جان؟ برای چی باید اونو بکشم وقتی سازمان دستور نداده

سدا:بکشش بکشش 

مارتینا:نه

صدا:بکشش وعلا کشته میشی...بکشش

خلاصه کنم انقدر این صدای عزیزمون رو مخ مارتینا رفت که مارتینا راضی شد و اون یارو رو کشت 

/پایان فلش بک/

آلیا:حالا باید تورو تحویل پلیس بدیم

مارتینا:خواب دیدی خیره من از همینجا فرار میکنم.....حتی شده خودکشی کنم این کار میکنم ولی نمیزارم دست شماها به من برسه

مرینت:نه تو حق خود کشی داری نه اونا حق تحویل دادنت رو دارن

همه باهم:ججججاااانننننن؟

مرینت آروم سمت مارتینا قدم بر میداره مارتینا میخواد فرار کنه ولی مرینت دستشو سمت اون میگیره و میگه

مرینت:مار های اهریمنی

کلی مار از دستش بیرون میاد و مارتینارو گیر میندازه

مرینت:مارتینا....تو نقش قاتل تو کتاب گرفتی ....نقشی که نبودش کتاب رو بی معنی میکنه ...پس....تو مرکز کتابی 

مرینت انگشتشو رو سر مارتینا میزاره و ادامه میده

مرینت:بشر مطرود 

از انگشت مرینت نور سفیدی بیرون میاد و بعد چند لحظه همه جا سفید میشه 

********

مرینت:هاااااااااممممم*نگریدن به اطراف*..مث که برگشتیم ...*جمع کردن خود زیر پتو*آخیش ..هیچ جا اتاق خود آدم نمیشه *رو هم گذاشتن آروم چشم*

و بعد چند ثانیه

بوممممم...گیشک....دنگ ....زارت 

_باز کن این درو 

مرینت با صدای بلند کوبیده شدن در از جاش میپره چشم بندشو از کنار تخت چنگ میزنه و به صورتش میبنده با پرخاش در اتاقو باز میکنه و داد میکشه

مرینت:چیه.. چطونه ..هی بنگ زارت گیشک بوم.....اگه گذاشتید کپه ی مرگمو بزارم٪&#&¥&¥^$#&٪¥٪&$^🤬💢💢💢💢🗡🗡🗡🗡(ای بی تربیت😶)

_گ*ه خوردم😰

مرینت به فرد روبه روش مینگرد

بعد چند ثانیه

مرینت:عررررررر ددی جونم

ادوارد:عررررر دخی جونم 

مرینت:ددی جونم

ادوارد:دخی جونم

مرینت:ددی جونم

ادوارد: دخی جونم

مرینت:ددی جونم

ادوارد:دخی جونم

__بعد از سه روز__(این بخش شوخی بیش نبود)

ادوارد:دخی‌...

مرینت:بسه دیگه اگه میخوای بقلم کنی بقل کن که خوابم میاد

ادوارد:باش😶(هم اکنون موری دوم را معرفی میکنم😂)

ادوارد مرینت را محکم در آغوش می‌کشد

ادروارد:عرر دختر قشنگ نازم من چه کرده ام من باتو ....من گ*ه بخورم اگه تکرار بشه...عررررر

مرینت:خجالت بکش ددی جان...خوبه بار اول نی میرم تو کتاب😶

مارتینا:پدر باحالی داری مری😂

مرینت:خفه بمیر مارتینا💢💢

مارتینا:🤐

ادوارد:😭

مرینت:😐

آلیا نینو لوکا آدرین:خداوندا شفا😑

کلویی:😒

***********************************

پایان

حالالتون نمی کنم اگه کامنت ندید

بای عشقولیا

[ شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ ] [ 14:28 ] [ 🐺ladywolf🐺 ] [ ]
آخرین مطالب