با تردید قدم بر میداشت، مطمئن نبود که اینکارو انجام بده یا نه
کمی که سعی کرد، نتوانست پس از خودکشی دست کشید و به نتیجه رسید که دوباره به زندگی فلاکت بارش ادامه بده
درحال پیاده روی بود که به آپارتمان بلندی رسید، شرکتی که مخصوص باند بانتن بود، به یاد گذشته ها قیافه اش کنی خم شد، خب حق هم داشت
به هر حال رئیس باند معشوقه قدیمی اش بود(ناموصا قلمم خوب نشده 😂؟)
فریادی زد... فریادی بلند.. شاید حتی معشوقه اش میتوانست صدایش را بشنود
: لطفااااا برگرددددددد
کل مردم با تعجب نگاهش میکردند، بعضی با ترحم، بعضی با تعجب، بعضی با عصبانيت، بعضی هم با تمسخر
اما هیچکدام برای دختر مهم نبود، فقط واکنش مایکی برایش مهم بود
بقیش واسه فردا😁😂✨
