روز بارانی|Rainy Day

به آرامی قدم بر می‌داشت، بدون هیچ چتری، موهای قهوه ای رنگش خیس خیس بود

زیر لب چیزی میگفت ( برگرد، بمون، میمیری)

وارد کوچه ی خلوتی شد که داخلش آپارتمانی متروک و بزرگ بود، قطره ای اشک از چشمان به رنگ خورشید که حالا دیگر رنگی درش نبود چکید؛ یاد ان روز افتاد، ان روز شوم

عشقش، تنها کسی که در جهان داشت، جلوی او خودش را از ساختمان متروک پرت کرد

از آن روز به بعد، هر شب همان ساعت جلوی ساختمان متروک این کوچه می امد

بالاخره اصمیمش رو گرفت و به پشت بام آپارتمان رفت، اول چشمانش رو بست و یاد اهنگی افتاد که باهم نوشته بودنش... اروم زمزمه کرد و اشک ریخت به جلو قدم برداشت با همان چشمان بسته و افتاد... حالا دختر به روحی که رو به رویش ایستاده بود لبخندی زد

اما بعد کلمه ای را زمزمه کرد (چرا.. ؟)

روح پسر به آرامی لب زد(فقط، فقط دیگه نمیتونستم)

دختر لبخندی زد و با لحنی تقریبا شبیه خود پسر به او جواب داد (درک میکنم)

حالا ان دو در کنار هم زندگی خواهند کرد، اما خودکشی یک گناه کبیرست، در روز قیامت ان ها به جهنم خواهند رفت؟ یا شاید هم خداوند ان هارا ببخشید و به بهشت بروند.


میدونم ریدم به روم نیارین😔✨💔

مایل به کامنت؟

مایل به کات کردن یا انسانیت به خرج دادن سپی؟ انصافا یا عین ادم محو نباش، یا حداقل منو علاف خودت، آخرش اینه تا چن ماه افسردگی میگیرم بعد کات.. توعم همینطور 😔😂✨

خب باییی😔💔

[ شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 11:59 ] [ 💜melina💜 ] [ ]
آخرین مطالب