«سرود زیرزمین» تک پارت

تنها نشسته بود 
در ماشینی که غریبه ای ان را میراند
فقط ارام نشسته بود اما دلحره داشت
ماشین جلو و جلوتر میرفت 
بیشتر میترسید
به مقصد رسید
خانه پدربزرگش بود
داخل حیاط شد 
نگاه خیره ای را روی خودش حس میکرد
پدربزرگ به استقبالش امد و با صدایی که محبت چندانی درش نبود سلام کرد
ارام و ترسیده جوابش را داد
داخل خانه شد 
میخواست به خانه برگردد اما پیش کدام خانواده؟ 
پدر و مادرش به سفری دور و دراز رفته بودند
باید چند ماهی انجا میماند
پدربزرگش از او پذیرایی کرد 
بعد از گشت زدن در خانه سریع استراحت کرد

فردا وقتی داشت در حیاط با توپش بازی میکرد صداهایی به گوشش خورد

صدای ضعیف را دنبال کرد و به در زیرزمین رسید

صداها ترسناک بودند مخصوصا برای بچه 5 ساله ای مثل اون

با ترس عقب عقب رفت اما پایش به ناهمواری های کاشی ها گیر کرد و ان را زمین زد 

توپی که در دستش بود افتاد و تا زیرزمین غلت خورد و پایین رفت

او توپش را میخواست اما از صداها هراس داشت

بیخیال توپ شد و رفت داخل خانه تا ناهار بخورد

-بابابزرگ ناهار حاضره؟ 

صدایی پاسخش را نداد

ـ بابابزرگ؟ 

خانه را دنبالش گشت اما نه پدربزگش بود و نه کت و کلاهش

داخل اشپزخانه که رفت دید غذا اماده است

غذایش را خورد و بعد از ظهر را استراحت کرد

وقتی بیدار شد صدای زیرزمین را به خاطر نداشت 

رفت تا بیشتر دنبال پدربزرگش بگردد

خواست به زیرزمین نزدیک شود که صدایی ترسناک امد

مانند سرودی بود

(به انگلیسی)

اون کسی بود که ما رو ساخت

کسی که مارو نجات میده شمایید

زیرزمینی

خوش اومدی

خواموشی

خداحافظ

ترسیده بود اما بدنش مجبورش میکرد وارد شه

رفت تو و چراغ رو زد

با قفسه های بسیاری که رو به رو شد که توشون پر عروسک بود

عروسک ها فرم انسانی داشتن و تا بیخ لبخند زده بودند

چشمانشون فقط به روی اون بود 

از ترس گریه اش در اومده بود

فریاد زد

ـ بابابزرگگگگگگگگگگگ

ناگهان عروسک بزرگی رو به روش ظاهر شد 

با صدایی که از وحشت خفه شده بود گفت

ـ کمک. 

عروسک بزرگ لبخند وحشت اوری زد 

عروسک های دیگه با شادی تکون میخوردن و دوباره اهنگ رو خوندن

اون کسی بود که مارو ساخت

کسی که مارو نجات میده شمایید

زیرزمینی

خوش اومدی

خاموشی

خداحافظ

و همینطور اهنگ رو ادامه میدادن

عروسک بزرگ روش خم شد

از ترس خشکش زده بود

همه جا تاریک شد 

حالا نوبت بچه بعدیه

سرود بلند تره چون یه عروسک دیگه هم اونو میخونه

همه عروسک ها زمانی بچه بودن

پدربزرگ برای انسان بودن باید دیگران رو تبدیل به عروسک کنه

اون عروسک بزرگ پدربزرگ بود

اون راننده هم برادر پدربزرگ بود، کسی که تبدیل به عروسک شده و باید طبق دستورات عمل کنه

شاید بعدی شما باشید

اون کسی بود که مارو ساخت

کسی که مارو نجات میده شمایید

زیرزمینی

خوش اومدی

خاموشی

​​​​​​​تا بعد

 

برچسب ها: تولد , رمان , ترسناک , عروسک
[ شنبه هشتم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 10:10 ] [ 🍓 perpel taygers🍓 ] [ ]
آخرین مطالب