آنچه گذشت:
_ایناهمش چرته
_اره راست میگه
^از رازهاتون خبر دارمااا
____________________________
هرسه تا پای اونجا میشینن و به کامپیوتر خیره میشن کیتی با موس یکی از پوشه هاشو باز میکنه و طریقه احضار اسلندرمن رو میبینن که پوشه یه خورده حال و هوای دارک داشت و یک عکس خیلی مرموز که باعث میشد آدم خود به خوب بلرزه روی بک گراند بود کیتی بیخیال همزمان براشون میخونه:
شب ساعت ۱ به یک جنگل متروکه نزدیک بروید و یک تخت سنگ مناسب برای قربانیتون انتخاب کنید قربانی باید چیزی باشه که شما خیلی دوسش دارید..اونجا برید و اون شی مقدس رو بذارید و سپس پیش هم بشینید و از او درخواست کنید .در طی این مراسم خاص باید چشماتون کاملن با چشم بند بسته باشه وگرنه عواقب خطرناکی به دنبال داره که منجر به دیوونه شدن میشه ،فردی که میره اونجا نباید ترسو باشه و شجاعت داشته باشه،اینها همه واقعی بوده و نباید به شوخی اینکارو انجام بدید...تکرار میکنم به شوخی انجامش ندید.
و بعد دیگه کیتی کامپیوتر رو خاموش کرد
کیتی:خوب بریم؟
لونا:اوهوم ولی چه وسیله ای میخواید ببریم؟
کلویی:بعد از شام همه گیمون تو پارک جنگلی میریم وهمو میبینیم اوکی؟
دوتاشون باهم:چشم
بعد از ساعت ۱۱ و بعد شام همه گیشون پیش هم جمع شدن و باهم توی جنگل راه میرفتن
هیچکدومشون هیچوقت این حد هیجان نداشتن و آدرنالین تو خونشون جریان نداشت
ظاهر جنگل هم بیشتر به هیجانشون افزایش میداد چون همه جا مه بود و شاخه های درخت وسط پاییز خشک بود و وقتی روی برگ ها قدم میزاشتی حس خوبی بهت میداد.
بلخره رسیدن به یک تخته سنگ بزرگ و صاف
کلویی:همینجا خوبه هدیه هامونو میذاریم
لونا:من یه عکس از بهترین دوستم دارم که بعد اون در اثر تصادف فوت کرد خیلی دوسش دارم و تنها عکسیه که ازش دارم
و عکس رو با دستاش پاره کرد و گذاشت رو سنگ.
کیتی:من هم یک دونه گیاه کوچولو دارم که بعد نژاد مینیاتوری *یعنی کوچولوعه یه گیاه که به شکل قلبه * خیلی دوسش دارم و کلویی و لونا بهم داده برای روزی که باهم دوست شدیم.
و بعد گیاه رو از ساقه کند*هیقق چرا اینکارو کرد کشت گیاهوT-T* و بعد گذاشتش روی سنگ
کلویی:منیک دفترچه خاطرات دارم که همه راز هامو از مینوشتم و الان باید ازش بگذرم
بعد با دستاش همه ورقات اون دفترچه رو کند و روی تخت سنگ گذاشت.
کیتی:همه گی چراغ ها خاموش
همه چراغ قوه هاشون رو خاموش کردن و روی تخت سنگ نشستن
کیتی:چشماتون رو بااین پارچه ها ببندید نباید اصن صورتشو ببینید
لونا:چرا؟
کیتی:چون یا میمیری یا دیوونه میشی میخوای:]؟
لونا:نه گه بخورم هر هر
و چشماش رو با چشم بند سیاه بست
کلویی:من نمیخوام ببندم اگر بکشتم چی؟
لونا و کیتی:اگر ماهارو کشت تورم میکشه فعلن نکشته.
لونا:میخواید درخواستمون ازش چی باشه؟
کیتی:اینکه ببینیمش ولی بهمون آسیب نرسونه...
کلویی با حالت ترسیده:من... منمیخوام ..برم خونه
کیتی: هی بیخیال بیاید همه دستامونو بگیری و بعد ازش درخواست میکنیم .
کلویی:ب..باشه
همه دستای همو گرفتن و الگویی مثل یک زنجیر تشکیل دادند زنجیری که پلاکش قرار بود الان پیدا شه و گردنبند رو کامل کنه.
همه جا برای دو دقیقه اول ساکتبود
ولی بعد یه صدایی اومد صدایی مثل جیرجیرک ولی با صدای کلفت تر.
کلویی عرق کرده بود و طاقت نداشت .حقم داشت چون کیه که بخواد با یه موجود دومتری که معلوم نیست چیه*که گاهی هم قامتش رو به شکل دلخواه میتونه ۳ یا ۴ متر کنه* با شاخک های سیاه ملاقات کنه؟
یه لحظه چشماش رو باز کرد و با دیدن اطرافش جیغ فرابنفش زد.....
___________________________________
امیدوارم خوشتون اومده باشه تا پارت بعد جانه
