اسم من ویولت و امروز با خانوادم به ایتالیا سفر کردیم
سوار هواپیما شدیم و رفتیم
هرچقد که گشتیم هیچ هتلی گیرمان نیومد و امشب رو توی خیابون ها گشتیم
فردای ان روز:
ویولت:مامان خسته شدم از دیشب تا حالا راه رفتم
جسیکا(مامان ویولت):بابات رفته دنبال هتل دخترم یکم صبر کن
بلخره بابام اومد و یه هتلی نه چندان خوشگل و شیک گیرمون اومد
رفتیم و ما رو در طبقه ی پنجم اتاق ۳۷ گذاشتن
اتاق بقلی یعنی اتاق ۳۶ یه فضای تاریکی داشت و وقتی دم در انجا میرفتم یه حس عجیبی بهمون دست میداد
صدا های عجیب غریبی به گوشمون میخورد
اما ما اهمیت نمیدادیم و چند روز با این صدا ها گذروندیم
صداهای مثل شکستن بشقاب ها /صدای باز و بسته شدن در /و صداهای وحشتناک
واقعا این صدا ها اذیتمون میکرد
پس یه روز تصمیم گرفتم که به این اتاق برم
در این اتاق قفل بود کسی هم توش زندگی نمیکرد
پس در رو شیکوندم وقتی که در رو شیکوندم با یه فضای خیلی عجیب و غریبی رو به رو شدم
وقتی وارد اتاق شدم جلوی پام یک عالمه خون بود
خون ها رو دنبال کردم تا به...
بقیه در پارت دوم![]()
