با وحشت و ترس به خاکسترش نگاه میکرد باورش نمیشد که چرا باید بمیره؟ اونم درست زمانی که تازه پیداشت کرده بود
خاطراتی که باهم داشتن از جلوی چشمش میگذشت
اما سخته وقتی شخصی که تنها خانوادته رو بعد پیدا کردنش از دست بدی مگه نه؟
از اون سخت تر اینه که شانسی برای نجاتش نداشته باشی
نگاهش رو از خاکستر گرفت و به پسری که کنار خاکسر بود داد
پسر با بی حسی به خاکستر نگاه میکرد
انگار شخص از اولم وجود نداشته
بالاخره دخترک به خودش اومد و با لکنت و وحشت لب زد
_چ...چه خبر شده؟....چرا؟...چرا اون تو آتیش سوخت؟
پسر با بی حسی جواب داد
+تقصیر سادگی خودش بود
اما کسی چه میدونه حس واقعی اون پسر چی بود....
با هیجان زیاد بالا پایین میپرید
_جانمیییییی پاریسسسس ما اومدیییممممم
+لیندا سر جدت آروم تر ابرومونو بردییی
دختر که لیندا ختاب شده بود موهای قرمزش رو از جلوی چشماش جلو زد و با هیجان جواب داد
_ولی لیزا ما رسیدیم پاریس یکی از پر ماجرا ترین شهر هایی که ابر قهرمان داره..مگه تو اخبار راجبشون ندیدی....وای خدا دل تو دلم نیست لیدی باگ و کت نوار رو از نزدیک ببینم و ازشون امضا بگیرمممم
لیزا با قیافه پوکر جواب داد:این همه زیبایی رو تو نمیبینی؟برج پاریس؟من بخاطر این اومدم اینجا تا تاریخ پاریس ببینم با افراد مهم تاریخش آشنا شم و از همه مهم تر...
چشماش به شکل ستاره ای شد و با هیجان و ذوقی عجیب ادامه داد:بی تی اش قراره ۶ ماه دیگه اینجاا کنسرت داشته باشههه اینجا دیگه از بهشتم زیاد ترههههه.....ای که من قربون تهیونگ و جونگ کوک بشم عزیزای من
لیندا که انگار اصلا به حرفش گوش نمیکرد به بوفه فرودگاه نگاه کرد و با ذوق داد زد
لیندا:آخ جان بستنیییییی
بعد چمدونشو ول کرد و به سمت بوفه فرود گاه دوید
لیزا:کجاااااا؟؟؟ چمدونتتتت جا مونددد
و بعد با پوکریت که دید لیندا بهش توجه نمیکنه خودش چندونارو ور داشت و در حالی که زیر لب به لیندا فحش میداد به سمت بوفه حرکت کرد
*******
لیندا روی جدول کنار جاده نشسته بود تند تند به بستنی شکلاتی لیس میزد و زره زره ازش میخورد
و لیزا کلافه با گوشی ور میرفت تا شماره شخصی رو پیدا کنه
لیندا در حال بستنی خوردن خطاب به لیزا گفت
لیندا:چنگده تو اون گوشیت میگردی بگیر بشین دیگه
لیزا با کلافگی:آخه مرلین احمق دیر کرده...قرار بود مارو از فرودگاه بگیره بعد بریم پیش خاله
لیندا:چقدر حساس میشی میاد دیگه
لیندا لبخند ملیح و کج کوله ای میزنه و میگه
لیندا:شرت میبندم یادش رفته ما اینجا منتظریم و رفته مخ بزنه
لیزا آهی کشید و گفت
لیزا:وای خدا من چه گناهی کردم که گیر دوتاداحمق افتادم...*با حرص ادامه داد*... اونم تو گرماااا
همون موقع ماشینی جلوی لیندا و لیزا وایساد
راننده ماشین پسری با موهای خاکستری بود که زیر موهاش آبی رنگ بود
چشمای دورنگ داشت یه چشمش سفید و چشم دیگش بنفش
موهاش تا پایین چونش بود و در نگاه اول به نظر دختر میومد
پسر شیشه ماشین رو پایین داد ،سرشو به پایین متمایز کرد و با دستش عینک دودی رو چشمش رو پایین داد و با لبخند ملیحی گفت
پسر:خانوما برسونمتون
لبخند لیندا ملیح تر شد و گفت
لیندا:چه حلال زاده
لیزا با عصبانیت:خیلی دیر کردی مرلین
مرلین لبخند عصبی زد و شرمنده گفت
مرلین:شرمنده ...بنزین تموم کردم
لیندا از جاش بلند شد و آشغال بستنیش رو تو سال زباله انداخت داشت بعد به سمت مرلین رفت و سرشو از پنجره داخل کرد و با لحنی که مشخص بود میخواد بگه 《آره جون عمت》و لبخند کج کوله ای گفت
لیندا:برو خودتو خر کن من که میدونم مشغول مخ زنی بودی
مرلین با اعتماد به نفس و غرور:اتفاقا...این سری اصلا اینجوری نبود
لیزا با قیافه 《برو خودتو خر کن》 به مرلین نگاه میکرد و لیندا با لبخند شیطانی به سوار ماشین شد و رو صندلی شاگرد نشست
در داشبورد رو باز کرد و با همون لبخند از تو داشبورد دوتا شماره در آورد
لیندا:پس اینا چیه؟
مرلین هول کرد و دست پاچه گفت
مرلین:اینا...چیزه...مال دیروزه
لیندا انگشتشو رو شماره ها کشید و با لحن آهنگی گفت
لیندا:جوهرش هنوز خشک نشده
مرلین خنده عصبی کرد که لیزا در ماشین رو باز کرد و در حالی که سوار میشد پوکر گفت
لیزا:جای این چرتو پرتا چمدونارو بزار تو صندق بریم
مرلین باشه ای گفت و چمدون هارو توی صندق گزاشت
ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه خاله لیندا و لیزا و خونه خودش راه افتاد
پایانننن
اینم از پارت اول
منتظر باشید که قراره خیلی جذاب بشههههه
بای بای
