دخترا ساعت 7 بیدار شدن و برای اردوی امروزشون حاضر شدن
اولویا: امبر زیر اندازو اماده کردی؟
امبر:اره
مگی: خوراکی ها هم امادس
اولویا: ام لباس انتخاب کردی؟
ام: نه..
مگی رفت تو اتاقی که ام بود و دید داره بین لباس دامن دار بی استین سبز و لباس استین بلند نیم تنه انتخاب میکنه
مگی: سبزو بپوش
ام: ولی ابی هم قشنگه تازه مد روز هم هست
مگی: ابی رو بپوش
ام سریع لباس سبز رو گذاشت تو کمد تا لباس ابی رو بپوشه
مگی پوکرفیس از اتاق اومد بیرون و اروم گفت: از اولم انتخاب کرده بود فقط لازم بود یکی بهش بگه
بعد از اینکه همه چیز حاضر شد دخترا رفتن سمت در مدرسه تا سوار ماشین بشن
توی ماشین:
ام و مگی توی یه صندلی دو نفره نشسته بودم و پشت سرشون هم امبر و اولویا توی صندلی چهار نفره
میونه های راه باهم حرف میزدن و دسته جمعی اهنگ میخوندن و خوش میگذروندن
وقتی رسیدن پیاده شدن و رفتن توی باغ تفریحی ارندل
وقتی وارد شدن چشمشون به محیطی بزرگ و زیبا خورد
امبر: واااای چه رویایی☆∆☆
اولویا: ایول حالا زود باشین دنبال قسمت یخی بگردین
استاد الف ها اومد و گفت: هر گونه ای جداگانه خواهد بود بچه ها زود باشید بیاین
ام و مگی خداحافظی کردن و رفتن
اولویا و امبر هم هرکدوم با گروه خودشون رفتن
#امبر
رفتم و توی یکی از الاچیق ها زیر انداز رو پهن کردم
وسایلمو گذاشتم و به اطراف نگاه کردم
مارک زیر انداز نداشت
هول شدم و با اولویا تماس گرفتم
-الو؟
-اولویا مارک زیر انداز نداره چیکار کنم..
-زود باش قبل اینکه پیش کسی بشینه بیارش رو زیر انداز خودت
-مطمئنی؟
-اگه دوسش نداری بیخیال اما اگه داری عجله کن
اولویا قطع کرد
امبر: من میتونم.. من میارمش.. اینکارو میکنم
نفس عمیقی کشیدم و خواستم برم پیش مارک که دیدم رفت پیش پسرا نشست
سریع خودمو جمع کردم و رفتم نشستم لباسامو عوض کنم
#اولویا
بعد انداختن زیر انداز و لباس عوض کردن
یه نگاه انداختم ببینم قسمت یخی کجاست
خاله بزرگم اونجا کار میکنه
موقع دید زدن یه نگاه انداختم دیدم اولیور داره دنبال جایی میگرده
بی اعتنا از کنارش رد شدم و یه نگاه انداختم که بلخره پیداش کردم!
با خوشحالی بدو بدو رفتم سمتش
خاله پشتش به من بود و مواظب بچه های توی یخ بود
نامحسوس رفتم کنارش با لحن منطق گفتم: چه بچه های سرحالی
خاله سرشو برگردوند تا منو دید خندیدم و گفت: سلام پس بلخره رسیدی!!
اولویا: اِِوا خبر داشتی قراره بیام؟
خاله: معلومه خب به کارمندان خبر میدن کِی قراره چی بشه
با یه لبخند دستشو بغل کردم و گفتم: مجانی میزاری برم؟
گفت: نه باید خرجشو بدی
خودمو لوس کردم و گفتم: لطفا لطفا لطفااااا
یهو یه صدای خنده اشنا از پشتم اومد
من و خاله با تعجب نگاه کردیم که با دیدنش با اخم گفتم: رو اب بخندی اولیور
اولیور: ببخشید خیلی وقتی لوس میشی باحال میشی
باز شروع کرد خندیدن
خاله تعجب کرد و به من گفت: این کیه؟ دوست پسرته؟
اولویا: نه! عمرا! اصلا! ابدا! هیچوقت!
خاله لبخند شیطونی زد که رو اعصابم بود و گفت: پس هست
اولویا: میگم نییییستتتتتتت
اولیور: واقعا؟
اولویا: حرف نزنی نمیگن لالی
اولیور خندید و گفت: باشه باشه بابا جوش نیار
رو کرد به خاله و گفت: ما فقط همکلاسی ـم
خاله: بسیار خب! حالا اکه میخوای بری تو پول بده!!!
خاله پشت چشم نازک کرد و دستشو دراز کرد
پوفی کشیدم و ده تومن گذاشتم کف دستش و رفتم تو
رفتم کفش مخصوص پوشیدم و رفتم توی پیست اسکی
وقتی رفتم تو پیست متوجه شدم اولیور هم اونجاست
پس اونموقع دنبال اینجا میگشت...
بیخیالش شدم و رفتم سراغ اسکی
الحق که توش استعداد دارم
یکم یه اسکی کردم شروع کردم حرکت زدن
چشم همه به من بود
هروقت میرم اسکی همینطوریه..
خیلی حال میده مرکز توجه باشی
اولیور اومد جلوم یه حرکت زد
اولویا: پس دلت مبارزه میخواد...
اولیور: چرا که نه!
مدام نوبتی حرکت میزدیم و چشم همه هم به ما بود
با اینکه از اولیور بدم میاد ولی خوش میگذشت...
اونقدر حرکت چرخشی و پرشی انجام دادیم که خستی شدم و با اسکی جلوی بقیه فضا رو گسترده کردم تا بتونم حرکت مخصوص خودمو بزنم
رفتم کنار اولیور و گفتم: ببین و یاد بگیر
رفتم جلو و سرعت گرفتم
یخورده پایین چرخیدم و بعد پریدم بالا و موقع پرش چرخ زدم و وقتی میخواستم فرود بیام روی نوک کفشم وایسادم و چرخیدم
بعدش به محض پایان چرخش یه تعظیم پرنسسی کردم
همه تشویقم کردن
اولیور اون گوشه داشت با لبخند بهم نگاه میکرد
در حال اسکی به سمت اتاق عوض کردن لباس گردن و دستمو نرمش دادم
با اینکه این حرکت استعداد خودمه ولی خستم میکنه
رفتم لباسمو عوض کردم و میخواستم از تو پیست بیام بیرون که اولیور رو دیدم
جلوم وایساد،با اعتماد به نفس و غرور تو چشماش نگاه کردم و گفتم:کاری داری؟
گفت: حرکتی که زدی با جادو بود؟
گفتم: نه نبود کلی براش تمرین کردم
اولیور: پس میتونی دوباره انجامش بدی؟
اولویا: یکم سرش خسته شدم پس الان نه
اولیور: انتظار داری باور کنم؟
در حالی که از کنارش رد میشدم گفتم: راستش اصلا برام مهم نیست باور کنی یا نه
#ام
با مگی کلی دور باغ گشتیم و تفریح کردیم و دوچرخه سواری کردیم
دوچرخه هارو تحویل دادیم که مگی گفت: گشنمههههه
ام: بریم خوراکی هامونو بخوریم پس
رفتیم از تو کیفمون خوراکی در اوردیم و همزمان با قدم زدن میخوردیم
توی راه دیدیم یه الف هم سن و سالمون داره یه گل رو رشد میده
مگی: وااای! چه باحال! این کار برای من سخته ولی اون داره انجامش میدهههه
ام: منم این چند روز تمرین کردم کار سختیه
مگی: میگم چطوره حالا که وسط یه باغیم تمرین کنیم؟
ام: اوهوم.. فکر خوبیه!!
نشستیم روی چمن ها و تلاشمون رو شروع کردیم
#امبر
داشتم بازی ودیویی انجام میدادم
از اونجا که امروز فیناله به برنده دور ها جایزه میدن
این مرحله رو که ببرم یه مرحله دیگه تا پیروزی میمونه
داشتم برنده میشدم که از پشتم حمله کرد
امبر: نهههه
با تمام توان شلیک کردم و ارررررررههههههه پیروز شدم
منتظر حریف بعدی بودم که با مارک مواجه شدم
یعنی اون رقیبمه؟
صبر کن....
اگه اون رقیبمه پس یعنی باید باهاش بجنگم اما از اونجا که اون خیلی جذابه و هدفم اینه که باهاش ازدواج کنم و توی پارک قلبی باهاش قدم بزنم و اگه شکستش بدم ممکنه ازم متنفر شه و نتونیم تو خونه مشترکمون با بچه گربه هامون بازی کنیم ولی از طرفی این بازی مورد علاقمه و اصلا نمیخوام توش ببازم پس باید بین بازی و مارک یکی رو انتخاب کنم.....
بعد بازی:
اهدا کننده جایزه: تبریک میگم خانم امبر
امبر: ممنون
تو بازی:
امبر به سختی مبارزه میکرد و اصلا براش مهم نبود که رقیبش کراششه
بعد بازی:
رفتم یکم استراحت کنم و خوراکی بخورم و بعد اینکه یکم خوابیدم به بازی فکر کردم و بعد فهمیدم چه گندی بالا اوردم
امبر: نههههههههههههههههههه
#اولویا
داشتم اسکیت بازی میکردم که گوشیم زنگ خورد
-الو؟
یه صدای زار زار رو مخ گفت: اولویا گند زدمممممممم دیگه هیچوقت ازدواج نمیکنیم و تو پارک هم قدم نمیزنیم و تو خونمون با بچه گربه ها بازی نمیکنیممممبعد این حرفاش واضح فهمیدم امبره
اولویا: چیکار کردی مگه؟
-تو بازی ودیویی شکستش دادممممم
اولویا: عیب نداره تو خوابگاه بهت میگم چیکار کنی
امبر: قول؟
اولویا: قول حالا اگه کاری نداری من به بازیم برسم
امبر: نه کاری ندارم خدافظ
-خدافظ
گوشیمو گذاشتم تو جیبم و زیپ جیبمو بستم و ادامه دادم
اردو تموم شد و همه برگشتن به خوابگاه
اولویا هم از دانشنامه عشقیش که خودش ساخته بود برای امبر استفاده کرد تا کمکش کنه
*********٭٭٭*********
نظرتون؟
