چی میشد اگه....
موقع حاملگی مادرت میخواستن تو رو سقط کنن؟
و وقتی داشتی بزرگ میشدی مثل یه حیوون به درد نخور پرتت میکردن یتیم خونه؟
اگه تو یتیم خونه هم باز باهات مثل نون خور اضافی رفتار میکردن چی؟
خب... یه دختر اینطوری بود
یه روز توی یتیم خونه یه پسر به سن و سال اونو اوردن
اون دختر اسم نداشت اما اون پسر داشت....
اسمش بن بود
بعدها که اون پسر دو ماه اونجا مونده بود این دختر جریمه شد و تو هوای سرد رفت بیرون
اون پسر هم به بهانه دستشویی رفت بیرون و دید که اون دختر پشت یتیم خونه دراز کشیده و چشماش بازه
بن سلام کرد اما اون دختر جوابشو نداد
پسرک رفت نشست کنارش و زانو هاشو بقل کرد
بن: اسم تو چیه؟ دقت کردم ولی هیچکس تو رو به اسمت صدا نمیزنه
دخترک با صدای ارومی که هیچ حسی درش نبود جواب داد:من اسمی ندارم
بن: اینکه خیلی بده!! پس.... خودم یه اسم برات انتخاب میکنم!
دختر کوچولو که کمی امید درونش جوونه زده بود جواب داد: چه اسمی؟
بن: خب.... اومممم،، اهان! وینا چطوره؟
دخترک نشست و گفت: خو.... خوبه.
بن: پس اسمت شد وینا
وینا به بن که لبخند زده بود نگاه کرد
صورتش کمی سرخ شد و گفت: فکر کنم باید برگردی..دستشویی کردن اینقد طول نمیکشه
بن: اوه! درسته...
بن خداحافظی کرد و رفت داخل یتیم خونه
دختر کوچولو هم زیر لب زمزمه کرد: وینا...
لبخند کوچکی زد و دوباره دراز کشید تا به اسم جدیدش فکر کنه
تا قبل از این لحظه وینا رو با اصطلاحات زننده ای صدا میکردن اما حالا اون یه اسم داره... یه اسم که بقیه با اون میتونن صداش کنن
*چند روز بعد*
از وقتی که وینا و بن اولین مکالمه شون رو داشتن چند روز میگذره و اونا الان دوستای خوبین
الان موقع ناهار شده و این دوستای کوچولو هم باید غذا بخورن
#وینا
باهم دیگه غذارو گرفتیم و نشستیم
میخواستیم شروع کنیم غذا خوردن که یکی از مسئولای یتیم خونه اومد و گفت: بن واتر لطفا بیا به دفتر مدیر
با نگرانی داشتم به بن نگاه میکردم که با لبخند گفت: چیزی نیست الان برمیگردم
پاشد و دنبال اون مسئول رفت
قاشق رو توی مشتم فشار دادم
اخه میدونستم قراره چه اتفاقی بیفته
به هر حال نمیتونستم ازش فرار کنم
این لحظه دیر یا زود میرسید
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم غذا خوردن
بعد ناهار رفتم کنار دفتر مدیر که بن با یه خانمی از توی دفتر بیرون اومدن
بن دستش تو دست اون خانم بود و سرش پایین بود
میدونست من اونجام اما بهم نگاه نکرد
اون خانمه بن رو برد بیرون یتیم خونه
هرچی نباشه سرپرست جدیدش بود
منم رفتم سمت در پشتی
اونجا خلوتگاهم بود
با اینکه دقیقا کنار قبرستون بود ولی...
اونجا میتونستم تنها باشم
رفتم نشستم کنار یکی از قبر ها و اروم با خودم گفتم: دلم میخواد روح این قبر تسخیرم کنه تا حداقل دیگه به این زندگی پوچ ادامه ندم.. هاه...
یهو احساس کردم یه چیزی از تو بدنم رد شد و بعدش..... بعدش...
وینا کوچولو بیهوش شده بود و کسی نبود تا ببرتش تو
حتی کسی متوجه نبودنش هم نشد
حدود 3 ساعت بعد وینا به هوش اومد
اما اون وینا نبود
صاحب قبری که وینا کنارش بود اتیسا بود
وینا با چشمایی که امیخته به خشم بود وارد یتیم خونه شد و داشت دنبال دختر قلدری که اونجا بود میگشت..
به محض پیدا کردنش لبخند خبیثانه ای زد و رفت سمتش
وینا: سلام جنا میبینم حالت خوبه
جنا پوزخندی زد و گفت: اومدی کتک بخوری نون خور اضافی؟
وینا: نه نه نه.. کاملا برعکس ببینم تو اتیسا رو یادت میاد؟ همونی که بخاطر تو مرد
جنا اخم کرد و گفت: اره اون بدبختو یادم میاد خب که چی؟
وینا چونه ی جنا رو گرفت و سر جنا رو اورد بالا و گفت: خواستم خبر بدم اتیسا اومده انتقام بگیره
به محض گفتن این جمله با مشت زد به صورت جنا و اونو پخش زمین کرد
جنا داشت از درد به خودش میپیچید و ناله میکرد
وینا خندید و گفت: ببین چقدر حقیر شدی
وینا با پاش مدام به جنا ضربه میزد
اونقدر اینکاروکرد تا اینکه جنا بیهوش شد
وینا بالای سر جنا وایساده بود و همش میخندید
تقریبا همه ی افراد یتیم خونه جمع شده بودن و بهت زده نگاه میکردن
اتیسا از بدن وینا خارج شد
وینا که گیج شده بود داشت با تعجب به اطراف نگاه میکرد
وینا: چ... چه اتفاقی....
به جنا که با کلی خون افتاده بود نگاه کرد و ادامه داد
وینا: افتاده...
ناگهان دید که بن از وسط جمعیت اومد و اون وضعیت رو دید
به وینا طوری نگاه میکرد انگار داره به یه روانی نگاه میکنه
وینا: نه...... من کاری... من کاری نکردم!!
صاحب یتیم خونه از راه رسید و با دیدن وضعیت حسابی عصبانی شد و با فریاد ترسناکش به وینا داد زد: روانــــــــــی
الان چند روز میگذره از روزی که یه دختر بی گناه تو اب غرق شد..
شخصی که قبلا باهاش دوست بود داشت توی لباسای اون رو نگاه میکرد که یه جعبه ی کوچیک پیدا کرد
درشو باز کرد که با یه حلقه مواجه شد که از علف ساخته شده و یه سنگ سفید زیبا هم روش بسته شده
کناره های جعبه یه کاغذ بود که روش نوشته بود
♡وینا و بن♡
اون پسر با چشمانی بی احساس و ناامید به کاغذ و حلقه نگاه میکرد
حالا اون جعبه در اعماق اب ها کنار اون دختر هستن..
و اون پسر هم در کنار خوانواده ی جدیدش
اون دختر قبری نداشت که در اون به ارامش برسه
جنا هم در کنار پدر و مادر پیدا شده ش در حال زندگیه
کسی از اون اتفاق با خبر نیست و کسی هم با خبر نخواهد شد...
