👑شاهدخت👑 پارت 5: تغییر و تحول

ی بخشی از این پارت:

- باید چیکار کنم

+ من... من کجام؟ اون کجاست؟

- فکر کنم گفتی آدرین... ولی آخه... چجوری ممکنه

 

 

 

همچنان از زبان مرینت چان:

با سرعت جت دویدم سمت جنگل... طرف راست میگفت... یه اژدها اومده بود

خب... شاید باید از اول ماجرا شروع کنیم

ی روز عادی بود و منتظر بودم تا آدرین بیاد و بریم جنگل 

من: خدایااا هوا آفتابی باشه دیه... تولوخداااااا

مامان و یه آقایی درو باز کردن و گفتن: مرینت

و منم فرمودم: بفرمایید

آقائه رو میشناختم... یکی از خدمتکارای آدرین بود 

آقائه گفت: پرنسس یه اژدها تو جنگله

و همانگونه که فرمودم... با سرعت جت دویدم تو جنگل... طرف راست میگفت... یه اژدها اومده بود

آره همینجا داستانو شروع کردم

آدرین که همونجا بود گفت: نترسیا...

گفتم: بابا منم میخوام...

ولی آدرین رفته به سراغ جنگ

- کمک کنم:/

متوجه نخی شدم که از لباسم در رفته 

این هر نخی نبود... همیشه میذاشتم ی نخ از لباسم در بره

وقتی این نخو میکشیدم جام با یه آدم دیگه عوض میشد

اما دیگه نمیتونستم دوباره خودم شم... ولش کردم

گفتم: باید چیکار کنم...

راه دیگه ای نبود

رفتم جلو

گفتم: ممکنه دیگه خودم نباشم... دعا کن

اخم کردم... اژدها داشت آدرینو میکشت...

نخو کشیدم

عالی شد... حالا عددی قاتل عزیز بودم... باید عجله میکردم هر لحظه ممکن بود خلق  و خوم با اون عوض شه

( از جزئیات بگذریم...)

اژدهای بدبخت تیکه پاره شده بود و سر من گیج میرفت

- وای نه...

نخو کشیدم...

از زبان زوووووویییییی:

وقتی رسیدم متوجه دختری شدم با موها و چشمای آبی... لباس قرمز با خال های سیاه که بعضی جا هاش سیاه با خال های قرمز بود با نقاب زده بود که لباسش یه کمربند طلایی هم داشت

نفسم بند اومد... مرینت جاشو با ایشون عوض کرده بود

داد زدم: آهاایییییییییییییییییی مرینتتتتتتتتتتتتتت

دختره زل زد بهم... اومد پیشم و گفت: تو از کجا میدونی اسم من مرینته... اصلا تو کی هستی؟

گفتم: زویی

دختره: اینجا چیکار میکنی زویی؟ و اون تیکه صورتی مو هات کوش؟

زل زدم بهش: نمیفهمم داری از چی حرف میزنی مرینت...

دختره: هیسسسسسسسسسسسسسسس

بعد آروم گفت: من نمیفهمم... من... من کجام؟ اون کجاست؟

گفتم: اون؟

داد زد: چرا لباسم این کوفتی شده؟  یویوم کو؟

گفت: من لیدی باگم و از پاریس میام... اممممم نگفتی کت نوار کجاست

گفتم: چی میگی... من نمیفهمم تو چی میگی

گفت: یا خدا... کی اون بد بختو تیکه پاره کرده

گفتم: احتمالا تو...

گفت: من؟  کی؟

گفتم: چند دقیقه پیش...

 

[ سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 20:33 ] [ 🌈Casmobug🌈 ] [ ]
آخرین مطالب